خلاقیت

سپتامبر 11, 2011

آلزایمر یه فیلم جدید اکران شده ست.4تا شخصیت اصلی داره که یکیشون قسم خورده حرف نزنه تا اینکه فیلمنامه نویس یکی دو جا کم میاره و طرف دو سه تا جمله میگه.اون یکی دائم با ماشین بنز مدل قدیمیش ویراژ میده و هی از خونه میره پاسگاه و از اونجا میره کارگاه.اون دوتای دیگه هم کلا دوونه هستن.آلزایمر یکی از نامزدهای اصلی ارسال به اسکاره و تقریبا محبوب منتقدین.
شیش وبش هم یه فیلم تازه اکران شده ست.احتیاجی به دیدنش نداشتم تا بتونم راجبش چیزی بنویسم.به هر حال چند دقیقه ای از پسرتهرونی و دو خواهر رو دیدم و مطمئنا این هم زیاد از اونا بهتر نیست.اما همین فیلم یکی از امیدهای اصلی فروشه چون گلزار ستاره ی سینماست.
میشه اسم دونه دونه فیلمهای امسال روردیف کرد و همینجوری در موردشون نوشت اما حوصلشو ندارم.میخواستم از این مثالها به یه چیز بزرگی برسم.
چند وقت پیش یه محصول هالیوودی دیدم که با اینکه خیلی اصطلاحا هالیوودی بود اما اصلا آزار دهنده و احمقانه نبود.کد مبنا موضوع پیچیده و جذابی داشت که زیاد هم جلوه های ویژه ی خفنی نداشت.چیزی که داشت فکر بود و خلاقیت.یه داستان جدید با ایده های نو و پرداخت جذاب و روان.آخر فیلم هم انرژی مثبت زیادی می گرفتی و هم باخودت فکر میکردی تو دنیایی زندگی میکنی که توش آدمهایی هستن که دارن فکر میکنن.سعی میکنن چیزهای جدیدی خلق کنن.تلاش دارن مبتکر باشن.
انگار مشکل اصلی ما همینه.با چسب چسبیدیم به جایی که هستیم.نه جسارت انعطاف داریم نه حوصله ی یافتن مسیر جدید.تلاش میکنیم که رئیس بشیم چون میدونیم وقتی اومدی به دایره ی روسا دیگه ازش بیرون نمیری فوقش جابجا میشیم.فقط فکر تقلید از دیگرانیم.فیلمها و سریالها اکثرا بازسازیه خارجیها هستن.حتی بفرمایید شام رو هم خودمون نتونستیم تولید کنیم.بازسازیش کردیم.
اوکی اوکی.خب خب.بوس بوس.غر زدن ممنوع.نرود میخ آهنی در سنگ.چهاردیواری اختیاری.خودکرده راتدبیر نیست.بنی آدم اعضای یکدیگرند.من میخواستم از خودم شروع کنم.همش نشستیم بیرون گود و انتقاد میکنیم.با اجازه ی خودم میخوام برم تو گود.جهت ایجاد خلاقیت بیشتر تو زندگیم یه سری حرکتها زدم.
گوز دهنی یاد گرفتم.البته نه خیلی خوب.
تو مراسم نامزدی فامیل همسر آیندم با پررویی شرکت میکنم و تازه میخوام سعی کنم از سری بعدی بیشتر بهم خوش بگذره.
می خوام تو این بی پولی و شرایط بد اقتصادی تنیس رو ادامه بدم البته بعد از اینکه شروعش کردم.
با اعتماد به نفس بالا میخوام به خودم و دیگران ثابت کنم کیفیت کاره که مهمه نه کمیتش به همین خاطر چند وقتیه زودتر از ساعت 9 نمیام سر کار!
میخوام رقصمو خوب کنم.
میخوام عشق رو تبدیل به یه چیز واقعی کنم تا هر وقت جلوی هر کی صحبتشومیکنم عین بز بهم نگاه نکنه و تو دلش نگه بابا اینم که اسکله.
میخوام تعداد دست به آب رفتنم در هر روز رو کم کنم.
اینا آرزوهای بزرگی نیستن اما دوتا خوبی دارن.شدنی هستن و خلاقانه.اینکه عشق رو از یه چیز انتزاعی به یه چیز واقعی و مادی تبدیل کنی خلاقانه نیست؟خداییش.اما شدنی بودنش دیگه دست منه.
نمیخوام پیگیری اینا یادم بره.بخاطر همین بصورت روتین یه گزارشکار به خودم میدم. مثلا امروز از صبح تا حالا که ساعت شده 12 مستراح نرفتم (تبصره:جیش اول صبح حساب نیست!) اما الان دیگه داره طاقتم تموم میشه.پس تا برنامه ی بعدجیش جیش بوس بوس.

نصایح ونه گات

اوت 29, 2011

می خواستم یه چیزی بنویسم اما ترجیح دادم حرفهای یه بنده خدایی تو مراسمفارغ التحصیلیش رو اینجا بذارم. اون جاهاییش رو که خیلی دوست داشم رو متمایزش کردم.شاید منم همینارو می نوشتم:

سخنراني «ونه گات» مراسم فارغ التحصيلي دانشگاه MIT

خانمها، آقايان فارغ التحصيل ،لطفا كرم ضد آفتاب بماليد! اگر ميخواستم براي آينده ي شما فقط يك نصيحت بكنم، راه ماليدن كرم ضد آفتاب را توصيه ميكردم. خواص مفيد آثار مفيد و دراز مدت كرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالي كه ساير نصايح من هيچ پايه و اساس قابل اعتمادي جز تجربه هاي پر پيچ و خم شخص بنده ندارند. اينك اين نصايح را خدمتتان عرض ميكنم.

«قدر نيرو و زيبايي جوانيتان را بدانيد، ولي اگر هم ندانستيد، مهم نیست! روزي قدر نيرو و زيبايي جواني تان را خواهيد دانست كه طراوت آن رو به افول گذارد. » اما باور كنيد تا بيست سال ديگر، به عكسهاي جواني خودتان نگاه خواهيد كرد و به ياد مي آوريد چه امكاناتي در اختيارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده ايد. آن طور كه تصور مي كرديد چاق نبوديد. همه چيز در بهترين شرايطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشيد.

«نگران آينده نباشيد.اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید، فقط اين را بدانيد كه نگراني همان اندازه مؤثر است كه جويدن آدامس بادكنكي در حل يك مساله ي جبر.» مشكلات اساسي زندگي شما بي ترديد چيزهايي خواهند بود كه هرگز به مخيله ي نگرانتان هم خطور نكرده اند، از همان نوعي كه يك روز سه شنبه ي عاطل و باطل ناگهان احساس بد پيدا مي كنيد و نسبت به همه چيز بدبين ميشويد!

«با دل ديگران بي رحم نباشيد و با كساني كه با دل شما بي رحم بوده اند، سر نكنيد. نخ دندان بكار ببريد. عمرتان را با حسادت تلف نكنيد. گاهي شما جلو هستيد و گاهي عقب. مسابقه طولاني است و ، سر انجام، خودتان هستيد كه با خودتان مسابقه ميدهيد.» ناسزا ها را فراموش كنيد. اگر موفق به انجام اين كار شديد راهش را به من هم نشان بدهيد.

» نامه هاي عاشقانه ي قديمي را حفظ كنيد. صورت حسابهاي بانكي و قبضها و … را دور بياندازيد. اگر نمي دانيد مي خواهيد با زندگيتان چه بكنيد، احساس گناه نكنيد.» جالبترين افرادي را كه در زندگي ام شناخته ام در 22 سالگي نمي دانستند مي خواهند با زندگيشان چه كنند. برخي از جالبترين چهل ساله هايي هم كه مي شناسم هنوز نميدانند.

» تا ميتوانيد كلسيم بخوريد. با زانوهايتان مهربان باشيد. وقتي قدرت زانوهاي خود را از دست داديد كمبودشان را به شدت حس خواهيد كرد.» ممكن است ازدواج كنيد، ممكن است نكنيد. ممكن است صاحب فرزند شويد، ممكن است نشويد. ممكن است در چهل سالگي طلاق بگيريد، احتمال هم دارد كه در هشتاد و پنجمين سالگرد ازدواجتان رقصكي هم بكنيد. هرچه مي كنيد، نه زياد به خودتان بگيريد، نه زياد خودتان را سرزنش كنيد. انتخابهاي شما بر پايه ي 50 درصد بوده، همانطور كه مال همه بوده..

دستورالعملهايي كه به دستتان ميرسد را تا ته بخوانيد، حتا اگر از آنها پيروي نمي كنيد. «از خواندن مجلات زيبايي پرهيز كنيد. تنها خاصيت آنها اين است كه بشما بقبولانند كه زشتيد .»

در شناخت پدر و مادر خود بكوشيد. هيچ كس نمي داند كه آنان را كي براي هميشه از دست خواهيد داد. با خواهران و برادران خود مهربان باشيد. آنها بهترين رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوي تنها كساني هستند كه بيش از هر كس ديگر در آينده به شما خواهند رسيد.

«به ياد داشته باشيد كه دوستان مي آيند و مي روند، ولي آن تك و توك دوستان جان جاني كه با شما مي مانند را حفظ كنيد. براي پل زدن ميان اختلافهاي جغرافيايي و روشهاي زندگي سخت بكوشيد، زيرا هرچه بيشتر از عمر شما بگذرد، بيشتر پي مي بريد كه به افرادي كه در جواني مي شناختيد محتاجيد.»

سفر كنيد برخي حقايق لاينفك را بپذيريد: قيمتها صعود مي كنند، سياستمداران كلك ميزنند، شما هم پير ميشويد. و آنگاه كه شديد، در تخيلتان به ياد مي آوريد كه وقتي جوان بوديد قيمتها مناسب بودند، سياستمداران شريف بودند، و بچه ها به بزرگترهايشان احترام ميگذاشتند. به بزرگترها احترام بگذاريد.

«توقع نداشته باشيد كه كس ديگري نان آور شما باشد. ممكن است حساب پس اندازي داشته باشيد. شايد هم همسر متمولي نصيبتان شده باشد. ولي هيچگاه نمي توانيد پيش بيني كنيد كه كدام خالي ميشود يا بشما جاخالي مي دهد. «

خيلي با موهايتان ور نرويد وگرنه وقتي چهل سالتان بشود، شبيه موهاي هشتاد ساله ها ميشود. دقت كنيد كه نصايح چه كسي را مي پذيريد، اما با كساني كه آنها را صادر مي كنند بردبار و صبور باشيد. نصيحت ، گونه ي ديگر غم غربت است. ارائه ي آن روشي براي بازيافت گذشته از ميان تل زباله ها، گردگيري آن و ماله كشيدن بر روي زشتي ها و كاستي هايشان و مصرف دوباره ي آن به قيمتي بالاتر از آنچه ارزش دارد، است. اما اگر به اين مسايل بي توجه هستيد لااقل حرفم درمورد كرم ضد آفتاب بپذيريد. 1997

نامه ای به فرزند

اوت 23, 2011

سلام

نمی دونم چی باید صدات کنم.پسرم؟ دخترم؟ واسه من واقعا فرق زیادی نداره فقط دوست دارم سالم باشی البته اگر روزی بودی.مادرت دختر بیشتر دوست داره اما من پسر رو ترجیح می دم بخاطر مسائل فرامتنیش.بارها به مادرت گفتم تو مملکت ما وضع پسرها از دخترها بهتره اما اون فقط به خود متن کار داره.

بهرحال بر سربودن تو کلا بحث زیاده حالا به دختر پسر بودنت اصلا کاری ندارم.واقعا آرزومه اگر روزی پا به این دنیا گذاشتی سالم باشی و از این بچه تپل مپل ها باشی که در طول زمان به تناسب اندام برسی و همیشه ورزش و هنر رو در زندگی لحاظ کنی.و امیدوارم همه چیزت به مادرت بره(بخصوص دستگاه گوارشیت که اگر خدای ناکرده به من بره کارت تمومه)فقط تا الان سر مژه هات به توافق کامل رسیدیم که اگر به من بره خیلی بهتره.اینقدر مژه های بابات بلند و خوبه که گاهی اوقات میره تو چشمش!

سالم جان! اجازه بده بدون رودربایستی بهت بگم که اصلا دلم نمی خواد به این دنیا دعوتت کنم.از بد بودن این دنیا و هزار تا نکته ی منفی و تیره ی زندگی آدمها که بگذریم به دلیل اصلی میرسیم.

راستشو بخوای تصور اینکه روزی قراره  تو جای من رو تو دل مادرت بگیری دیوانم میکنه. قبول.عشق مادری جای خودش روداره و قرار نیست کسی جای کسی روبگیره.اما عزیز دلم تو که تو این دنیا نیستی.نمی دونی مادرها چجوری بچه هاشون رو دوست دارن و بعد از مدتی پدرها به حاشیه میرن و این رابطه ی مادر فرزندیه که قلب مادرت رو تسخیر میکنه.

جان بابا اصلادلم نمیخواد سر این قضیه کوتاه بیام.مادرت کاملاسهم منه وتو غلط میکنی که اونو از من بگیری.تخم مرغ که نیست که باهم قسمتش کنیم.من کامل می خوامش.

سالمم شاید هیچ وقت مادرت رو نبینی.یا بهتره بگم شاید مادرت هیچ وقت تورو نبینه اما اینو بدون که اگر به دنیا بیای جنگ تمام عیاری بین من و تو شکل میگیره.مادرت یه فرشته ی کامله و با بودن تو  هر کدوم از ما اون رو برای خودمون می خوایم…نه،نگو اینجوری نیست.تو که هنوز ندیدیش.پس زِر مفت نزن! برای داشتن مادرت خیلی زحمت کشیدم.قول دادیم که تا ابد با هم باشیم و از عشقمون مراقبت کنیم.و تو نمی دونی که مراقبت از عشق تو این دنیا چقدر کار سختیه.باور کن دیگه وقت و توانی برای مواظبت از تو باقی نمی مونه.

نمی خوام آرامش خواب شب روبه من ومادرت حروم کنی.نمی خوام صبح خسته و کوفته برم سر کار چون شب قبلش نذاشتی بخوابم.الان هزینه ی هر بار کارخرابیت 200تومنه که اگه روزی 5 بار این عملیات رو انجام بدی میشه هزار تومن.هزینه های دیگت که بماند.من همینجوریش شاید نتونم زندگی دلخواه مادرت رو براش فراهم کنم ولی از تو اجازه می خوام که بهم این فرصت رو بدی تا تلاشم رو بکنم.الان دیگه این تنها آرزوی زندگیمه.هرچند مادرت هم آرزوهاش رو مهار میکنه وقتی امکانات من رو میبینه اما با بودن تو شاید مجبور بشیم رو آرزوهامون کاملا سرپوش بذاریم.

ببین اکثر ما ها(یعنی آدمهایی که از آب وگل تقریبا در اومدن)الان از دست پدر مادرهاشون شاکی و طلبکارن که چرا به دنیا آوردنشون (تازه یه سری که عقیده دارن اصلا این قضیه از سر هوی و هوس بوده) حالااگه تو فردا با پر رویی بیای به من بگی این چه دنیایی بود که راضی شدی منم بیام توش باید بهم حق بدی که بزنم تو گوشت چون اصلا دوست ندارم یکی باهام طلبکارانه حرف بزنه(البته جز مادرت)

اگر روزی این نامه رو خوندی سعی کن به تناقض نرسی.اینکه پدرت این نامه رو به امید نبودن تو نوشت اما الان تو داری میخونیش به این معنی نیست که تو به اشتباه به این زندگی دعوت شدی بلکه به این خاطر هست که پدرت عقیده داره که شرایط و نظرات آدمی عوض میشه.امروز که این سطور رو نوشتم نظرم این بود.تا بعد…

قربانت، بابامازی

شب جمعه

اوت 21, 2011

چند وقت پیش بطور روتین، سه شنبه رفته بودیم فوتبال با دوستان.بعد از اینکه بازی اول رو بردیم،وسط بازی دوم دیدم یکی از بچه ها که پستش مهاجم بود وما هم خیلی روش حساب میکردیم دوتا دستش رو گرفته به زانوهاش و هن و هن میکنه و تا سقط شدن فاصله ی چندانی نداره.خلاصه اون بازی رو باختیم و اومدیم بیرون تا دوباره نوبتمون بشه.تو همین فاصله از دوستمون جویای حالش شدیم که متوجه شدیم بله!آقا دیشب رفته شب جمعه.البته دیشب شب سه شنبه بود اما دوستمون اشاره کرد که من جوونم و بدنم نیاز داره که در هفته چند بار برم شب جمعه.هرچی بهش گفتیم که آخه دوست عزیز هر کاری وقتی داره و اگر خارج از وقت خودش بهش برسی ضرر می کنی به گوشش نرفت که نرفت.هی اصرار که من جوونم و یه شب جمعه در هفته کمه واسم.حداقل دوتا رو می خوام.
شروع کردیم با بچه ها دنبال پیدا کردن یه راه حل واسه دوستمون که حداقل به برنامه ی فوتبال خودمون آسیبی نرسه.
طبیعتا یکی از شب جمعه هاشو باید همون شب جمعه برگزار کنه چون شب جمعه ست و فرداش تعطیله و می تونه استراحت کنه و چون ما هم نمی بینیمش ضرری واسه ما نداره.اما اون یکی شب جمعه شو کی بذاره؟
جمعه: نمیشه که شب جمعه بری شب جمعه بعد بخوای جمعه هم بری شب جمعه.هم از شب قبل خسته ای هم شاید دلت نخواد اونجوری که دیشب می خواست، هم فردا شنبه ست و می خوای بری سر کار و اول هفته هم اگه با اون حال و روز بری سر کاراصلا هفته خراب میشه.
شنبه:منطق میگه شنبه نمیشه رفت شب جمعه.به چند دلیل.یکی اینکه چون روز کاری شلوغی داشتی(اصولا تو مملکت ما فقط شنبه ها ممکنه روز کاری شلوغی داشته باشی اونم بخاطر اینکه از سه شنبه ی پیش فکر شب جمعه ی اون هفته بودی و همه کارها رو عقب انداختی و پیچوندی حالا شنبه باد کرده رو دستت).دوم اینکه چون ممکنه جمعه رفته باشی گردش یا کار خونه کرده باشی وخستگیش هنوز تو تنت مونده.سوما چون ممکنه هنوز از رخوت شب جمعه ی قبلی در نیومده باشی(که البته بستگی به شب جمعش داره)چهارم اینکه هنوز اول هفته ای.اگر بخوای همه ی انرژیتو مصرف کنی باقی هفته رو می خوای چی کار کنی؟
یکشنبه:اگه یکشنبه بری شب جمعه فردا دوشنبه ست.بعدش سه شنبه چجوری میخوای بیای فوتبال؟
دوشنبه:اصلا حرفشو نزن.سه شنبه صبح باید زود از خواب بیدار شی و بری سر کار غروبش هم با ما بیای فوتبال.ما که مترسک تو زمین نمی خوایم.بازیکن لازم داریم.پس دوشنبه شب اصلا وقت خوبی برای رفتن به شب جمعه نیست.
سه شنبه:بعد از فوتبال با اون تن خسته و عرق کرده اصلا نا داری بری شب جمعه؟آخه اون بنده خدا چه گناهی کرده که باید بدن کثیف تو رو تحمل کنه؟به فرض رفتی دوش هم گرفتی،اگه وسط شب جمعه خوابت ببره از زور خستگی آبروی خودت نمیره؟پس بعد از فوتبال برو خونه و قشنگ استراحت کن تا فردا.
چهار شنبه:تو یک آدم تحصیل کرده ای….یا حداقل ما فرض رو بر این میذاریم! اگر چارشنبه شب بری شب جمعه اونوقت شب جمعه هم می خوای بری شب جمعه؟بعد اون شب جمعه اصلیه که واقعا شب جمعه ست اصلا حال میده؟؟؟نه! چون دیشبش هم رفتی شب جمعه.
بعد از کلی بحث به این نتیجه رسیدیم که فقط همون پنجشنبه میمونه واسه رفتن به شب جمعه.اما این نتیجه ای بود که ما با بچه های تیم بهش رسیدیم.متاسفانه دوستمون اصلا زیر بار نمیرفت و میگفت این انرژی هسته ای حق مسلم منه.برای اینکه خیالمون هم راحت شه که حاضر نیست از حق مسلم خودش دست بکشه ناگهان کشید پایین! البته شرت ورزشیشو به منظور تعویض لباسهاش.که البته تنها هدفش این نبود.اون شرت غیر ورزشیشو به ما نشون داد که روش عکس یک عقرب بود و منظره ی بسیار وحشتناکی برای یک شرت بود.دوستمون اشاره کرد که این وسیله ابزاری برای شروع جنگ روانی در شب جمعه ست .بعد از اینکه چند تا از هم تیمی ها که از دیدن این صحنه ی رعب آور آمیخته به چندش به هوش اومدن به این نتیجه رسیدیم که بهتره ما دنبال یه جایگزین برای دوستمون تو تیم باشیم بجای اینکه فکر حذف شب جمعه های این بنده خدا باشیم.

فریب خورده یا چگونه یاد گرفتم عطای فوتبال وطنی را به لقایش ببخشم و به فرهنگ بارسلونا عشق بورزم

ژانویه 23, 2011

دیشب فرصت خوبی بود برای مقایسه.قیاس بین دو فرهنگ متفاوت.بلافاصله بعد از شکست مفتضحانه ی ایران،آتش بازی بارسلونا پخش شد.اما واقعا چطور میشه این همه فاصله رو توجیح کرد؟

1-افشین قطبی  بعد از سه برد پیاپی شروع کرد کری خوندن.آی گفت،آی گفت.از اینکه کره ایها باید از ما بترسن و ما مثل شیری که داره آب خوردن میخوره قهرمان جام میشیم…اما گواردیولا بعد از اینکه تیمش به رئال مورینیو 5تا گل زد،باز هم آینده نگری کرد.به همه هشدار داد که این پایان کار نیست.کری نخوند بلکه تمرکزش رو بیشترکرد.

پس:آقایون لطفا باد نکنید.از حرکات مبتذل دست بردارید.وظیفه ی خود را فراموش نکنید.

2-جواد نکونام 120 دقیقه بازی کرد.نصف توپها رو لو داد.اندازه ی دروازه بان تیم هم ندوید.هیچ گونه حرکت مفیدی هم انجام نداد اماتعویض نشد.شاید چون کاپیتانه،لژیونره و شاید چون احساس بزرگی میکنه و مربی هم از عواقب تعویض اون میترسه…اما در بارسلونا هرزمان مهره ای احساس کرده نقش تعیین کننده ای داره و اصطلاحا تیم رو اون می چرخونه وباید باشه،بلافاصله عذرش خواسته شده.نمونه ها فراوونه.رونالدینیو و اتوئو شاید بهترینها باشن.

پس:آقایون شاخ بازی قدغنه.اگر کسی شاخ شد باید شاخشوشکوند نه اینکه صیقلش بدیم تا آخر سر خودمون هم ازش بترسیم.

3-150 سکه ی طلا به هرنفر بابت قهرمانی.اما اشتباه نکنید.آقایون به همینم راضی نیستن.همه پاداش شخصی هم میخوان.فوتبالیستی دیگه تو این مملکت نمونده که بگه ما خانواده داریم.اگه نتونیم فوتبال بازی کنیم نون زن و بچمون رو از کجا بدیم.اصلا مگه ماچند سال میتونیم بازی کنیم؟پس هی به ما پول بدید.هی بیشتر،هی بیشتر.انگار نه انگار که اینجاتیم ملی یه کشوره نه تیم باشگاهیشون…اما تو بارسلونا هر وقت پول بشه هدف اصلیت باید بری.دنی آلوس نمونه ی دم دستیشه.گفته پول بیشتری میخوام اما بارسلونا زیربار نمیره پس دنی آلوس باید بره جای دیگه دلالی کنه.یا تو انگلیس یا تو رئال مادرید.

پس:آقایونش ما ورزشکارید مثلا نه دلال.یکبار فکر کنید ببینید اینهمه پولی که میگیرید نسبتی با کیفیتی که ارائه میدید داره یا نه.

4-فریدون زندی با کلی من بمیرموتو بمیری تو اوج دوران فوتبالش برگشت ایران تا به گفته ی خودش و مسئولین به کشورش کمک کنه.اما الان نیمکت نشین تو تیم ته جدولی لیگه.فریدون زندیها تو اینجا بیشمارن…اما هیچ فوتبالیستی نیست که از بارسلونا رفته باشه و تویه تیم دیگه تازه رو اومده باشه یا پیشرفت کرده باشه.

پس:آقایون چه جوریه که ما همه ی استعدادهامونو با دست خودمون نابود میکنیم؟اصلا کسی میدونه نقش مدیر و مدیریت اینجا چیه؟

5-بازیکن و مربی و مدیر(اصلا پستش مهم نیست)تو اینجا تا وقتی سر کار باشن که همه چیز بر وفق مرادشونه اما تا وقتی از جایگاهشون دور میشن شروع میکنن به زیرآب زدن جانشینان یا نفی کردن گذشته ها…اما تو بارسلونا قضیه یه جور دیگه ست.اواخر دهه ی 90 بودکه خوان گاسپارت رئیس باشگاه بود.بی برو برگرد از هر تیمی 3تا میخوردیم.تو رده ی 18 جدول بودیم.با سقوط فاصله ای نداشتیم.گاسپارت استعفا داد.اماازاون به بعد باز هم میاد نیو کمپ برای دیدن بازی بارسلونا و هیچکس هم بهش فحش خواهر مادر نمیده.

پس:آقایون خیر سرتون شما هموطن هستید.اگر راضی نمیشید،شما حداقل انسان که هستید(؟)گذشته هارو نفی نکنید.از تسویه حسابهای شخصی دست بردارید.

6-رئیس فدراسیون ایران بعد از این همه آبروریزی همش میخنده و تقصیررو به گردن مه و خورشدو فلک میندازه.مربیان هم همین کارومیکنن.هیچ کس پاسخگو نیست…اما گواردیولابعد از هربازی فقط به فکر رفع ضعفهای تیمشه.تازه بااین تفاوت که معمولا تیمش تو هربازی 5تا گل میزنه.

پس:آقایون دوران فرافکنی در همه جای دنیا گذشته.اگر عرضه ی انجام کاری رو ندارید نباید بر سر اون کار منابع رو تلف کنید.

7-فوتبالیست تحصیلکرده در تاریخ فوتبال حرفه ای ایران فقط علی داییه.بقیه همه دیپلم به پایینن واقعا.همه اینجا دلالن.هیچ کس فوتبال رو واسه فوتبال نمیخواد.همه فوتبال رو واسه پول میخوان(من هم عقیده دارم که هر قاعده ای استثنایی داره اما واقعا اینجا مصداقی ندارم واسش)…اما همیشه تو بارسلونا ستونهای تیم پرورش یافته ی مدرسه فوتبال خودش بوده.روح کاتالونیایی  همیشه جریان داشته.به این آمار دقت کنید:درتیم حال حاضر بارسلونا 11 بازیکن پرورش یافته در مدرسه فوتبال لاماسیا حضور دارن.

پس:آقایون فوتبال یک ورزش هست که تبدیل شده به یک هنر وصنعت.اما برای شما از یک بنگاه معاملات ملکی فراتر نرفته.

7-از اینکه کل بازی بزنید زیر توپ تا شاید شانسی بره تو گل چی نصیبتون شده جزافتضاح و شکست وآبروریزی؟…اما بارسلونا روکه نگاه میکنی انگار یه تابلوی نقاشی چشم نوازه.یه قطعه موسیقی شنیدنیه.یه نمایش بزرگ و دیدنیه.

پس:آقایون شما اصلا این کاره نیستسد.از اینکه باز هم فریب خوردم وبرای شما وقت گذاشتم از خودم بیزارم.

ساده لوح نباشید.ما خوره ی فوتبال نیستیم.تشنه ی فرهنگیم…

فصلِ سردِ خواهشِ من

ژانویه 9, 2011

سرده.برف شدیدمیاد.هیچی گرمم نمیکنه.برخلاف اکثریت،سفیدی برف بیشتر ازاینکه جذاب باشه برام آزاردهنده ست.دلم با دلش یکی نمیشه.همش منو میبره به گذشته ها.سرماش تا مغز استخونم میره.اولین برف سال اومده و خیلی سنگینه.کاش آخرینش باشه و سهم ما هم یه برف بازی ساده که اگه توش گرمای عشق نبود بهم نمی چسبید.مردمی توخیابونها بودن امروز که هرروز بودن اما امروز خسته تر بودن.دلشکسته تربودن.سواره ها هم همچنان سواره بودن اما گستاخترمیروندن.شاید میخواستن برتریشون به پیاده هارو به رخ بکشن.دلم از اینکه بین پیاده ها بودم شاید آزرده بود اما قطعا از اینکه گستاخ نبود ومتظاهر گرم بود و با طراوت.

این سرما میگذره اما بعید بدونم دلم با این فصل صاف شه…

سپاس خدای را…

ژانویه 8, 2011

امروز پس از بیش از 4 ماه تلاش شبانه روزی و بی وقفه و بی شائبه و بی طائبه و بی صاعقه و بی عاطفه و بی هر چیز دیگه ای،سرانجام داربستهای دوست داشتنی دم در برچیده شدند و البته بخشی از آنها به محوطه ی داخلی ساختمان انتقال یافته و در آنجا تعبیه شدند.بسبب اقدام به زیباسازی اندرونی.

اعتراف میکنم امروز بسختی توانستم ساختمان همیشگی را پیدا کنم چرا که مدتها بود نمای اصلی بنا را ندیده بودم. اقداماتی که بایستی از امروز انجام گیرد عبارتند از:

1-ترمیم اسفالتهای خیابان که هر کدام تبدیل به چاله ای شده اند در این مدت.یا در صورت صلاحدید بزرگواران تبدیل این گودالها به مکانهای پرورش ماهی و میگو جهت استفاده در غذاخوری.

2-تعویض کاشیهای شکسته و ترک خورده ی ورودی ساختمان.

3-تست نورپردازی انجام گرفته برروی بنا که هرچه سعی نمودم تشخیص دهم که چه تفاوتی را ایجاد نموده اند متوجه نشدم.گویا در روز با چشم غیرمسلح نمیتوان مرتکب این عمل شد.

 4-تشکر ویژه از داربستی محترم که با رشادت و از جان گذشتگی پروژه ای به این سنگینی را به انجام رساند تنها باصرف مقدار کمی انرژی و حدود یک هفته،روزِ کاری.

 5-سپاس از بانیان این امر که با مدیریت مثال زدنی و بلندپروازی های نایاب و همچنین باطراحی دقیق و باظرافت،پروژه ای بدین اهمیت و قدرت و جسارت را به عاقبتی خوش ختم به خیر نمودند.

 مطمئنا بر عزیزان مستقر در این ساختمان زیباو خوش ساخت که اگر چاهش را خالی نمایند و بامش را ایزو گام واحتمال سقوط آسانسورش را مقداری تقلیل دهند و اتاقهایش را از حالت آکواریوم خارج نمایند،دیگر مشکلی باقی نمیماند،واجب است که با دقت و حوصله و دلسوزیهای خود درحفظ این یادگار ارزشمند کوشا باشند.

 در پایان جسارت کرده و مجددا تذکر خود مبنی بر تست نور بنا را تکرار مینمایم.باشد که روشن شود.

تجربه ی شخصی

ژانویه 5, 2011

یکی از رفقای دلسوز گفتش که اینجوری ننویس.مشکل ساز میشه برات.گفتم پس چی بنویسم؟گفت از تجربیات شخصیت بنویس.دیدم آخه حرکت خیلی قشنگی شاید نباشه که هی از تجربیاتم بگم و این حس بهم دست بده که خیلی تجربه اندوزی کردم در حالیکه هنوز اول راهم.خودم باهاش مشکل دارم.اما دیشب یه سری چیزها دیدم و شنیدم که شد تجربه ی شخصی و دلم میخواد اینجا ثبتش کنم.

روزی روزگاری مدیری داشتم.خیلی دوستش داشتم و دارم.چون خیلی چیز ازش یاد گرفتم و من اصولا دوست دارم آدمهایی که چیزی به من یاد میدن رو خیلی دوست داشته باشم و همیشه به چشم یه آموزگار بهشون نگاه کنم.که البته تعداد این آدمها از انگشتان یک دست فراتر نمیره برای من.به هر حال مدیر من خیلی هوای مارو داشت جوری که فکر میکردی عین برادرته.و اینجا بیشتر یه خصوصیت برادرانه منظورمه.اینکه یه برادر همیشه باید پشتت باشه.وحتی  برای دفاع از تو در برابر جبهه ای که جبهه ی حق نیست(باطل هم نیست) واقعیت رو به نفع تو تغییر بده.

اما این طرز رفتار و این توقع بیجا بود.اون خصوصیت برادرانه تو آخرین لحظه تغییر ماهیت میداد و علیه برادرت به کار گرفته میشد.و اینطور بود که تک تک دانش آموزان اون مدیر امروز وقتی ازش تعریف هم میخوان بکنن یه اما یی آخرش میذارن که حاکی از دلخوری عمیقشون از دست برادرشونه.و یکی هم در عین نامردی پارو از این فراتر میذاره و به برادر مدیرش میگه من تو رو نمیبخشم و اون دنیا جوابگویی!!!عجب…دنیای کثیفیه.دنیای آدم زمینیاست.هم مدیر آدم زمینی بود هم اون دانش آموزش که اول از همه چشم رو گذشته ها بست و دوم اینکه فکر کرد روزی اون دست مدیر و مدیرانش و کلا بنده های خداست.

دیشب به خودم قول دادم اگه روزی مدیر کسی شدم(همزمان دعا کردم که هرگز این اتفاق نیفته)جلوی روش و پشت سرش یه جور باشم.اگه باهاش حال نکردم سعی کنم بهش القا نکنم که برادرمه.اگه باهاش حال کردم اما اون خصوصیت برادری رو در حقش بجا بیارم.همینطور هیچ وقت احساس نکنم که مسیر زندگیم در دست نیروی بالادستیمه.تا الان داشتم این ایمان رو و از حالا به بعد هم محکتر بهش اعتقاد دارم که افسار من دست یه نیروی لایتناهی تو اون بالاهاست که اگه نیتم پاک و قوی باشه قدرت انجام هر کاری بهم میده.

روزی روزگاری دوستی داشتم که الان مدیرمه.الان که مدیرمه بیشتر با هم دوستیم.برخلاف اون یکی حرف وعملش یکیه.عین شیر پشتمه.با اینکه همه ی ضعفهامو میشناسه تا حالا نه به روی خودم آورده نه جایی بازگوشون کرده و نه علیه من ازش استفاده کرده.نصف کارهای من رو هم خودش انجام میده وتازه غرهم نمیزنه.موندم که این چه جور مدیریه؟و اصلا این نوع مدیریت خوبه یا نه؟اون یکی روکه سبکشو نپسندیدم اما این یکی هم بنظرم مدیریت نیست.یه چیزی فراتر از اونه.انسانیته…و چه عجیب که تو دنیای آدم زمینیا هنوز چنین انسانهایی پیدا میشن.

کلبه ی ما

دسامبر 29, 2010

تو فکر یه کلبه ام.

کلبه ی ما کوچیکه.خیلی کوچیک.اندازه ش تو رو یاد دستهای یه کودک معصوم میندازه.دستهای اونم در برابر دستهای بقیه خیلی کوچیک بنظر میرسه.

کلبه ی ما خالی از تمام زوائد دنیاست.عین قلب همون کودک معصوم میمونه.اونم تو قلبش چیزی نیست. خرت و پرت نداره.تو کلبه ی ما نباید دنبال چیزی گشت که تو هر خونه ای وجود داره چون اون با همه ی خونه ها فرق داره.

کلبه ی ما فقط یه در داره با یه اتاق.دیگه توش دیواری نیست که قرار باشه کسی رو از کسی جدا کنه چون اصلا قرار نیست تو کلبه ی ما کسی از کسی جدا باشه.

کلبه ی ما دور تا دورش پنجره ست تا بتونی همیشه آسمون پر ستاره رو ببینی.اونجا آسمونش مثل اینجا نیست.واقعا پر از ستاره ست.

کلبه ی ما گرم و سرد نمیشه.تنظیم دماش با گاز و کولرنیست.با عشق ومحبته.برق هم نمیخواد.بجاش شمع داریم.آفتاب و مهتاب هم به وفور هست اونجا.

کلبه ی ما توش هیچ دغدغه ای نیست.پاتو که میذاری توش از دنیای آدم زمینیها جدا میشی.نه خبری هست نه شایعه ای.نه دورغ. نه ریا.نه تعارف.نه تعریف.فقط وفقط زلالی عشق داره و گرمای آغوش.

کلبه ی ما خونه ی همه ی عشقهای دنیاست اما با یه شرط.عشق باید عشق باشه.زلال و ناب مثل مال خودمون.

کلبه ی ما یه رویای قشنگه که تبدیل به یک واقعیت قشنگ خواهد شد…

 

امان از این همه رهزن

دسامبر 28, 2010

1-من میگم آدم خودش باید عاقل باشه.آخه نمیشه که من فقط خوبیها رو ببینم و ذهنم به این سمت نره که ممکنه بدیهایی هم وجود داشته باشه.اونوقت اگه یه روزی از سمت بدیها ضربه خوردم دیگه تقصیر خودمه.اما تقصیر خوبی خودمه.پس خوبی هم میتونه مقصر باشه و این یه تناقض عجیبیه.

2-این تفاوت فرهنگها داره میره رو اعصابم.نمیفهمم اونا وقیحن یا من خیلی پاستوریزه.هی هم میزارم پای تفاوت فرهنگها.آخه نمیشه که یکی از نظرتو وقیحه اما بدلیل اینکه اون یه فرهنگ و تربیت دیگه داره باید تحملش کنی.

 3-ابوذ میگه همه چیز که پول نیست.میگم اینجا که هست.مگه تو با رئیست فرقی داری جزاینکه اون حقوقش از تو بیشتره؟هردوتون که بیکارید.تو به اون میگی بله قربان و اون به یکی دیگه.اون به ریش تومیخنده و تو به ریش اون.هیچ کدوم اختیاری ندارین.دانشتونم که فرقی نداره مال کی بیشتر باشه چون احتیاجی به استفاده ازش نیست.

 4-آلودگی دیگه مونده رو تهران.من محکوم میکنم تمام زن و شوهرهایی که تواین شرایط بخوان بچه دار شن.میخوام به همشون بگم کار شما هم با یک جنایتکار جنگی فرق آنچنانی نداره.تازه یه ذره شاید بدتر هم باشه.این بچته نه دشمن.

 5-مورینیو یه موجود پراز پارادوکسه.گاهی اوقات کارهای خوبی میکنه.مثلابازی با بارسا تو نیمه ی دوم کامل نشست رو نیمکت و واقعا شکست رو قبول کرد.دیگه تقلا و زر زر الکی نکرد.اما بعد از اون دوباره شروع کرد با یه روش بدتر از همیشه به رجز خونی و مثلا روحیه دادن به تیمش.گفتش بازیکنهای ما از یه کره ی دیگه اومدن.بعد یادش نبود که آخه همین بازیکنها بودن که 5تا گل خوردن.همین تناقضه باعث میشه یه آدم واقعا منفوربشه.


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.