بایگانیِ دسامبر 2010

کلبه ی ما

دسامبر 29, 2010

تو فکر یه کلبه ام.

کلبه ی ما کوچیکه.خیلی کوچیک.اندازه ش تو رو یاد دستهای یه کودک معصوم میندازه.دستهای اونم در برابر دستهای بقیه خیلی کوچیک بنظر میرسه.

کلبه ی ما خالی از تمام زوائد دنیاست.عین قلب همون کودک معصوم میمونه.اونم تو قلبش چیزی نیست. خرت و پرت نداره.تو کلبه ی ما نباید دنبال چیزی گشت که تو هر خونه ای وجود داره چون اون با همه ی خونه ها فرق داره.

کلبه ی ما فقط یه در داره با یه اتاق.دیگه توش دیواری نیست که قرار باشه کسی رو از کسی جدا کنه چون اصلا قرار نیست تو کلبه ی ما کسی از کسی جدا باشه.

کلبه ی ما دور تا دورش پنجره ست تا بتونی همیشه آسمون پر ستاره رو ببینی.اونجا آسمونش مثل اینجا نیست.واقعا پر از ستاره ست.

کلبه ی ما گرم و سرد نمیشه.تنظیم دماش با گاز و کولرنیست.با عشق ومحبته.برق هم نمیخواد.بجاش شمع داریم.آفتاب و مهتاب هم به وفور هست اونجا.

کلبه ی ما توش هیچ دغدغه ای نیست.پاتو که میذاری توش از دنیای آدم زمینیها جدا میشی.نه خبری هست نه شایعه ای.نه دورغ. نه ریا.نه تعارف.نه تعریف.فقط وفقط زلالی عشق داره و گرمای آغوش.

کلبه ی ما خونه ی همه ی عشقهای دنیاست اما با یه شرط.عشق باید عشق باشه.زلال و ناب مثل مال خودمون.

کلبه ی ما یه رویای قشنگه که تبدیل به یک واقعیت قشنگ خواهد شد…

 

امان از این همه رهزن

دسامبر 28, 2010

1-من میگم آدم خودش باید عاقل باشه.آخه نمیشه که من فقط خوبیها رو ببینم و ذهنم به این سمت نره که ممکنه بدیهایی هم وجود داشته باشه.اونوقت اگه یه روزی از سمت بدیها ضربه خوردم دیگه تقصیر خودمه.اما تقصیر خوبی خودمه.پس خوبی هم میتونه مقصر باشه و این یه تناقض عجیبیه.

2-این تفاوت فرهنگها داره میره رو اعصابم.نمیفهمم اونا وقیحن یا من خیلی پاستوریزه.هی هم میزارم پای تفاوت فرهنگها.آخه نمیشه که یکی از نظرتو وقیحه اما بدلیل اینکه اون یه فرهنگ و تربیت دیگه داره باید تحملش کنی.

 3-ابوذ میگه همه چیز که پول نیست.میگم اینجا که هست.مگه تو با رئیست فرقی داری جزاینکه اون حقوقش از تو بیشتره؟هردوتون که بیکارید.تو به اون میگی بله قربان و اون به یکی دیگه.اون به ریش تومیخنده و تو به ریش اون.هیچ کدوم اختیاری ندارین.دانشتونم که فرقی نداره مال کی بیشتر باشه چون احتیاجی به استفاده ازش نیست.

 4-آلودگی دیگه مونده رو تهران.من محکوم میکنم تمام زن و شوهرهایی که تواین شرایط بخوان بچه دار شن.میخوام به همشون بگم کار شما هم با یک جنایتکار جنگی فرق آنچنانی نداره.تازه یه ذره شاید بدتر هم باشه.این بچته نه دشمن.

 5-مورینیو یه موجود پراز پارادوکسه.گاهی اوقات کارهای خوبی میکنه.مثلابازی با بارسا تو نیمه ی دوم کامل نشست رو نیمکت و واقعا شکست رو قبول کرد.دیگه تقلا و زر زر الکی نکرد.اما بعد از اون دوباره شروع کرد با یه روش بدتر از همیشه به رجز خونی و مثلا روحیه دادن به تیمش.گفتش بازیکنهای ما از یه کره ی دیگه اومدن.بعد یادش نبود که آخه همین بازیکنها بودن که 5تا گل خوردن.همین تناقضه باعث میشه یه آدم واقعا منفوربشه.

تماسهای بیا بابا بیا بابا

دسامبر 26, 2010

یه بنده خدایی تو مجلس گفته که ماکه نمیتونیم 3 شیفت کارکنیم آخه.گفتن بهش چرا؟گفته به 3 دلیل.

2-ماباید با مردم هم دیدار کنیم.

3-ما باید با مسئولین در تماس باشیم دائما.

اما دلیل اول…خداییش این خیلی دلیله

1-تماسهای بیا بابا بیا بابا که از خونه گرفته میشه باما.

منظور البته این بوده که خب یعنی ما بالاخره خونه زندگی هم داریم اما حالا این دوستمون اینجوری به زبون خودمونی بیانش کرده.چه ایرادی داره مگه؟تازه با یه تیر چند نشون زده.

بیا بابا بیا بابا ی کودکانه:بله یعنی بچه ی این آقا دلش باباشو میخواد و زنگ میزنه به باباش و میگه بیا بابا بیا بابا.

بیا بابا بیا بابای زناشویی:اینم زیاد بد نیست.خب بالاخره خانم ایشون هم حقی از این زندگی دارن و از اینکه شوهر محترمشون اینقدر گرفتارن به تنگ اومدن و به شوی گرامی زنگ میزنن و با عصبانیت و دلخوری میگن بیا بابا بیا بابا دیگه اَه ه ه ه ه …

بیابابا بیا بابای خیانتی:این یکی خیلی بده.اگه خدایی نکرده آقای نماینده معشوقه ای داشت(منظور مردهای ایرونی نیستنااااا.تورو خدا یه وقت فکر بد نکنید.ناصر محمد خانی هم گویا یکی از شهروندان امریکایی بوده که فقط واسه فوتبال اومده ایران و موندگار شده)اونوقت معشوقه ی ایشون هم حقی داره.بالاخره همون مجلس قانون چند همسری رو تصویب کرده واین خانوم هم اندازه ی همون خانوم اولیه حق داره از این زندگی پس زنگ میزنه و به آقای نماینده با یه عشوه ی خاصی میگه بیا بابا بیا باباجون(یعنی حالاتوبیا باقیش با من)

بیا بابا بیا بابا ی رفاقتی:این یکی میتونه هرجوریباشه.یعنی رفقا میتونن دور هم جمع شده باشن برای هرکاری غیر از کار خودشون و نماینده ی ما هم یکی از مدعوین همیشگی هستن و حالا دوستان تماس گرفتن و چون بعد از ساعت کاریه و جمع هم مردونس با یه سری فحشهای خودمونیه همراه با چاشنی خانواده دوستشون رو ترغیب به حضور هرچه سریعتر در مکان مورد نظر مینمایند.گوشی رو بر میدارن و میگن بیا بابا بیابابا دیگه آخه بییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییب.(جمع مردونست مثلا.توقعی نیست که همشو بنویسم.هست؟)

آن زمان که شِرِک بال گشود

دسامبر 25, 2010

قبوله.خودم دیروز اعتراف کردم.تو وضعیتهای پر از افسردگی و سرخوردگی نباید تصمیم گیری کرد.

نمیتونم نوشتنو کنار بذارم حتی اگه خشمگین ترم کنه.میخوام سعی کنم این انرژی خشمناک رو به شکل مثبتی آزاد کنم.شاید نوشتن هم یکی از راهاش باشه شایدم نباشه.

بخاطر چندتا دلیل برگشتم.یکیش اینه که مگه من چیم از علی دایی کمتره غیر از پولم که هی نرم و برنگردم؟بعدش هم این که آقای عبدلی اسم مراد سکسی رو آورد که روش غیرت دارم شدید.همین مراد بلا گرفته بود که اون شب میخواست مارو ببره خونش و عرق دست ساز بده بخوریم که من جستم اما آقای آرزومند بلا سوخته رفت باهاش و از اون به بعد بود که دقیقا دوتا پای خودش رو گذاشت دو ور فیش حقوقی ما و شروع کرد به…

شاید اگه اون شب میرفتم الان اینجا نبودم.الان تو بانکیم که خیلی از بانک شما عجیبتره آقای عبدلی.ماکه مدیر عامل شما رو ندیدیم(اصلا داشت؟)ولی شما مدیر عامل اینجارو دیدی حتما.قطعا شرک رو میشناسی.اون غول سبز رنگ زشت اما دوست داشتنی.نه نه نه  اشتباه نشه.غولی که میخوام ازش صحبت کنم نه سبزه نه دوست داشتنی.فقط صفت زشت شرک رو یدک میکشه.این غول زشت منفور چهره ی عجیبی داره.اگه شرکت ما با فرستادن نیروهاش به کربلا زیر آتش و خمپاره تعدیل نیرو رو شروع کرده،این آقا با سفرهای استانی خودش و بازدید از شعب بانکش به قلع و قمع(اولین باره دارم این کلمه رو مینویسم) نیروهای مازاد پرداخته.

اگه اون شرکه پس حتما باید شاهزاده فیونایی هم در کار باشه.بله هست.یه روزکه از ناهار میومدیم  ومنتظرآسانسور بودیم دیدم که که زمین داره زیر پاهامون میلرزه.یه جنب و جوشی هم تو نگهبانای بانک دیدیم.فکر کردیم که زلزله ای چیزی اومده.پرس و جو که کردیم بهمون گفتن حاج خانوم داره میاد.ناگهان سرمون رو بر  گردوندیم و دیدیم بله،شاهزاده حاج خانوم فیونا پله هارو یکی یکی کانه سیندرلایی که داره از کالسکه پیاده میشه داره پایین میاد.هنوز آسانسورمون نرسیده بود هی خداخدا میکردیم که زودتر برسه و سوارش شیم امابی فایده بود.حاج خانوم رسید و سوار آسانسور اختصاصی شد و رفت بسمت طبقه ی 10و غول قصه ی ما.میپرسید چرا ما که اونجا واستاده بودیم هنوز منتظر آسانسور بودیم اما شاهزاده خانوم خیلی سریع رفت بسمت غولش؟خب برای اینکه تو این بانک 4تا آسانسور هست که 2تاش برای مدیرعامل و هیئت مدیره(سرجمع 10 نفر)و2تای دیگش برای باقی پرسنل(حول و حوش 500 نفر)هست.

میدونم بازم سوال دارین.اصلا چرا باید حاج خانوم بیاد تو بانک پیش شرک؟مشکلی خدایی نکرده دارن؟مشکل مالی؟مشکل زناشویی؟مشکل خیلی زناشویی؟…نه.قطعا نمیتونه اینا باشه.شما اگه سالی یه میلیارد درآمد داشته باشی مشکل مالی داری؟اگه اون عشقی که من تو چشای فیونا دیدم و داشته باشی مشکل زناشویی داری؟اگه اون غولی که من از نزدیک(؟؟؟!!!)دیدم و داشته باشی مشکل خیلی زناشویی داری؟

پس اینا نیست.نشستیم با بچه ها صحبت کردیم.دیدیم بانک الان تو بحرانه و تصمیم گیریها هم که همه ربط داره به…ربط داره به…ربط داره به….فکر کنم خارجیها بهش میگن بال.بله تصمیم گیریهای این بانک(والبته همه ی بانکها دیگه تا بانک مرکزی و اصلا کل اقتصادمون) ارتباط مستقیم داره با بالهای آقای مدیرعامل.شرک زشت اینجا.این شرک دوتا بال داره.بال چپ و بال راست(من حدس زدم.باید آمارشو از حاج خانوم بگیریم ولی احتمالا همینطوره دیگه فرازمینی که نیست که دیگه)گویا اون روزیه تصمیم سختی باید اتخاذ میشده که بالهای شرک به هم پیچیده بودن و ایشون اصطلاحا بال درد گرفته بودن.فیونا هم که به هر حال محرم اسرار و بالهای غول بوده خودشو رسونده تا ببینه چه کاری از دستش بر میاد.

بله.درست حدس زدین.یک تصمیم بالی دیگه گرفته میشه و قرار بر این میشه که نمای ساختمون رو قشنگ کنن.از اون روز تاالان کل نمای ساختمون رو داربست پوشونده  تا شاید یه روز یکی بره روشو شروع به قشنگ کردن نمای ساختمون بکنه.یادش بخیر روزی که داربستها رو علم میکردن اواخر تابستون بود و الان اوایل زمستونه و تا حالا هیچ جنبنده ای رو این داربستها دیده نشده.وقتی پی قضیه رو گرفتیم دیدیم شرکت داربستی هم مال فرزند همین زوج خوشبخت و ظریفه.

هرروز صبح یه دعایی چیزی زیر لب میخونم و چشامو میبندم و به دو از زیر این لوله های آهنی ردمیشم.شما فکر میکنید این تصمیم گیری غولهای قصه ی ما از رو ی کدوم بال بوده؟از رو بال چپ بوده یا از روبال راست؟؟

داستانهای یارانه ای 2

دسامبر 20, 2010

امشب میخوایم پول نون بدیم مردن.سی دی که از وزارت رفاه اومده روش نوشته بابات یارانه ِ آرد.ماهی 4000تومن برای هر نفر.وقتی تقسیم میکنی میبینی میشه 333333/133تومن برای هرروز.معلوم نیست با چه فرمولی به این عدد رسیدن که اینقدر اعشار داره.

هر روزتعداد زره پوشان باتوم بدست تو شهر زیادتر میشه.اگه این طرح،طرح بود که نیازی به این همه ارعاب نداشت.

موج دوم آلودگی هوا هم درراهه.به قول اثنی که منو این همه خوشبختی محاله.

نوشتن دیگه آرومم نمیکنه.خشمم رو مهار که نمیکنه افسارگسیخته ترش میکنه.البته نوشتن از خوبیها همیشه خوبه اما حضور خوبیها داره هرروز کمرنگ تر میشه.

شاید گذاشتمش کنار…

داستان یارانه ها 1

دسامبر 19, 2010

الان ساعت یازده و نیم شبه.داریم کم کم آماده ی رفع انسداد  یارانه ها میشیم.احمدی نژاد بازهم توی تلویزیون بود وداشت با توجیهات همیشگی با مردم حرف میزد.چقدر گفت و گفت و گفت از خوبیهای این طرح و هزارتا چیز خوب دیگه.تمامی اصول پوپولیسم رورعایت کرد.نقطه ی عطفش هم جایی بود که گفت من مردمی رو میشناسم که 25 ساله میوه نخوردن.

خبری از بیرون ندارم.اما شنیده ها میگه همه جا باز دوباره از مامور پر شده بخصوص پمپ بنزینها.قیمت بنزین هنوز معلوم نیست اما نمیدونم واقعا فردا با چه هزینه ای خودمو به محل کار خواهم رسوند.

یه غم عجیبی تو دلمه.میخوام بیشتر از همه پدرمادرم رو سرزنش کنم که چه بد موقع منو به این دنیا دعوت کردن و چه بد جایی.اما این یه جورفرا فکنی هم حساب میشه.دیگه وقت این حرفها نیست.

واقعا تصور اینکه از فردا مسیر زندگی و بهتر بگم زنده موندن تو این مملکت چطور خواهد بود برام غیر ممکنه.برای همه غیر ممکنه.

نمیدونم از فردا صبح تصویر این شهر چه ریختی خواهد شد.رفتار مردمانش چقدر تغییر میکنه.سرکوب و خفقان با چه شدت و تا چه مدتی اعمال میشه.فقط میدونم که دیگه آخرین بارقه های امید هم داره خاموش میشه.

درد من…

دسامبر 18, 2010

بعد از 4 ماه که همه متحیر بودن که تو مملکت چه خبره شاید امشب آقای پرزیدنت تکلیف واریز یارانه ها رو معلوم کنه.تا حدود یک ساعت دیگه.البته شاید.چون هیچ کس نمیدونه چه اتفاقی قراره بیفته و به همه ی بانکها دستور داده شده که امشب شیفت باشن و ببینن قضیه چیه.به همین سادگی.هیچ کس هم حق سرپیچی نداره.از مدیر عاملین بانکها تا کارمندان نگون بخت.حتی تو خود بانک مرکزیش که البته گفته من نمیخوام اینجوری باشم.نمیخوام مستقل باشم.میخوام گوش به فرمان باشم.

امشب بارسای من داربی بزرگی داره ومیخوام در کنارش باشم.

حالا منم و دو طرف ماجرا.کنار رفقایی موندن که چاره ای جز اینجا بودن ندارن تا نمیدونم کی یا رفتن و لذت همراهی با بارسای جاودانیم.

خدایا کمک کن که تصمیم درست تر رو بگیرم…

درد من حصار برکه نیست

درد من زیستن با ماهیانی است

که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است

بی درام هرگز

دسامبر 18, 2010

1-شیدا جان ممنون.خوندن نوشته های وودی کاملا سرحالم آورد.همین برای اینکه شروع هفته ی خوبی داشته باشم کافیه اما باقیشو نمیدونم.

 2-یادآوری نام وودی آلن کافیه برای اینکه ایمان بیاری که میشه تو هر شرایطی طناز بود و خندید و خنداند.

 3-خوشبختانه من امروز نمیخوام مطلب طنزی بنویسم.اما سوژه های این بانک هم دست از سرم برنمیداره.باشه واسه یه وقت دیگه.

 4-فقط سوژه تو این بانک نیست.شرکت خودمون هم کلی ایده ی محشر داره.مثلا هنوز اساتید نتونستن حقوق مهر ماه رو محاسبه کنن.اینم باشه واسه بعد.

 5-برای الان چیزی نمیمونه جز تعطیلاتی که بالاخره تموم شد.با دیدن 4 فیلم خوب.دارو دسته های نیویورکی،بانی و کلاید،دکتر استرنج لاو و تاریخچه خشونت.تاثیر درام بر انسان میتونه از هر دارو و تزریقی قویتر باشه.یه درام خوب میتونه در آن واحد امیدبخش،برانگیزاننده،آموزنده و جذاب باشه. فقط باز هم همون نکتهی همیشگی ذهنمو مشغولکرده.خلق درام از زندگی روزمره…تو همه ی فیلمهایبالا دستمایه ی ایجاد درام حوادث بسیار بزرگ و تاثیرگذاری هستن که ممکنه برای خیل انسانهای عادی هرگز اتفاق نیفته.سرقت از بانک،زندگی بایک قاتل،هجوجنگ هسته ای،چنگ زدن به تاریخ پرفراز و نشیب.از توی اینا بهترین درامها ایجادشده اما تصویر زندگی ما کجاست؟مگه نمیشه از اتفاقات روزمره ی زندگی مردم عادی درام بیرون کشید؟ همسایهطبقه بالامون جدیداومده.تقریبا هرشب جنگ و دعواست توخونشون.کتک و کتک کاریه.اما خونه ی خیلی های دیگه پرنده پرنمیزنه اکثر اوقات درحالیکه مشکلاتشون قطعا کمتر ازاون اولی نیست..خلق درام از دومی کار سخت تریه.گزارش کیارستمی بهترین درام خانوادگی رو از اولی استخراج کرد و هزاران چشم عیاری از دومی.

شو

دسامبر 14, 2010

آزار دهنده ترین صحنه های این چند روز که میشه تو همه ی خیابونها و کوچه ها تماشاش کرد،آدمهایی هستن که در غفلت محض دارن یک شو انجام میدن.

تو این چند وقت،پاتو که از خونه بذاری بیرون با حجم انبوهی از رنگ سیاه مواجه میشی.در ودیوار سیاه.لباسهای سیاه.ماشینهای سیاه شده.همه چیز سیاهه.رنگ این شوسیاهه.

نباید به این نمایش توهین کرد چون قسمتی از مقدسات پشت قضیه ست.اما مشکل اینجاست که وجه مقدس قضیه همیشه پشت این نمایش بوده و هرگز به متن تبدیل نشده.

وارد محله که میشم 4تا علم میبینم سر کوچه با چندیدن و چند جوون که همه مشکی پوشیدن.انگار عزادارن.چهره ها برام آشناست.همشون همون جوونهای علاف محل هستن که صبح روتو کوچه شب میکنن و کاری جز چشم چرونی و علافی ندارن.این روزها هم درواقع همون کار رو میکنن فقط رنگ لباسشون عوض شده و ابزار کارشون.

راننده خطی،امروز صبح یه موزیک مثل همیشه گذاشته بود.با همون ریتم.حتی با همون کلمات.فقط جای اسم هر دختری تو این جور شعرا میگفت حسین و بجای تهران و لوس آنجلس میگفت کربلا.

خیلی آدمهایی که هرروز میدیدی لباس مشکی پوشیدن.ریش گذاشتن.انگار عزادارن.اما همون آدم همیشگین.دروغ میگن.چشم چرونی میکنن.پاچه خاری میکنن.بعضیاشون هم استثنا» یه چند شبی بجای فارسی وان نگاه کردن میرن هیئت(شاید هم برنامشون رو جوری تنظیم میکنن که به هر دوشون برسن)

نقطه ی عطف شو فردا و پس فرداست.همه میریزیم تو خیابونا تا همدیگرو ببینیم.کلی هم از خیرین شهر برامون قیمه ی چرب و چیلی درست کردن تا دین خودشون رو به چیزی که نمیدونم چیه ادا کرده باشن(میگم نمیدونم چیه چون واقعا اونها خودشون هم نمیدونن چیه.غذا دادن به یکسری آدمی که نیازی بهش ندارن قراره چیو ثابت کنه؟)

فردا شوی بزرگ ایرونیهای غافل به اوجش میریزه.چه اشکها که ریخته نمیشه.چه زنجیرهایی که زده نمیشه.چه سینه هایی که کوفته نمیشه.چه قیمه هایی که پخته و خورده نمیشه.چه…(گفتن اینجاش دیگه سخته برام.زمانیکه گیشا میشستیم با سعید رفتیم تو خیابون شام غریبان تماشا کنیم(!)سعید که یه لائیک به تمام معنا بود،نمیدونم الان هست یا نه،گفتش خوبه آدم حرمت بعضی چیزارو نگه داره)

شنبه شو تموم میشه.آدمهای غافل همه چیزو فراموش میکنن تا شوی بعدی.تا شوی بعدی مطمئنا روح اونها کدرتر وخوی اونها حیوانی تر میشه.حیف که خودشون نمیدونن.

بیست و دوم

دسامبر 13, 2010

بالاخره بارون زد.بالاخره آسمون پیداشد.بالاخره رنگ آبی رو هم دیدیم بجای خاکستری…

همه ی این بالاخره ها،روز بیست و دوم اتفاق افتاد.

امروز بیست و دومه ومن عاشق بیست و دومها هستم.

بیست و دومهاتبدیل به معیاری برای سنجش خودم و راهنمایی برای مسیر زندگیم شده.

بیست و دوم به بیست و دوم با خودم خلوت میکنم تا به خودم یادآوری کنم که یک ماه دیگه هم گذشت.چجوری گذشت و اینکه چه پیشرفتی حاصل شد.

امروز پانزدهمین بیست ودومه و دستاوردهای من واقعا خوبه.امروز حداقل پانزده هزار برابر بیشتر از ماه اول عاشقم،امید دارم،با انگیزم و مطمئن.

این بیست و دوم میگذره.خوب شروع شد.با کلی نشانه های خوب.تا بیست و دوم شانزدهم هم فقط 30 روز باقیه که عین برق میگذره.مهم گذشت اونها نیست بنظرم.مهم حفظ خودته.

میخوام تا آخرین بیست و دوم عمرم متعهد باشم.به خودم و عشقم.که هیچی بالاتر از این تعهد نیست و هیچی زلال تر از اون عشق.

بیست و دوم…چقدر حس قدرتمندیه درون من و چه شوقی در تمام وجودم.


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.