قبوله.خودم دیروز اعتراف کردم.تو وضعیتهای پر از افسردگی و سرخوردگی نباید تصمیم گیری کرد.
نمیتونم نوشتنو کنار بذارم حتی اگه خشمگین ترم کنه.میخوام سعی کنم این انرژی خشمناک رو به شکل مثبتی آزاد کنم.شاید نوشتن هم یکی از راهاش باشه شایدم نباشه.
بخاطر چندتا دلیل برگشتم.یکیش اینه که مگه من چیم از علی دایی کمتره غیر از پولم که هی نرم و برنگردم؟بعدش هم این که آقای عبدلی اسم مراد سکسی رو آورد که روش غیرت دارم شدید.همین مراد بلا گرفته بود که اون شب میخواست مارو ببره خونش و عرق دست ساز بده بخوریم که من جستم اما آقای آرزومند بلا سوخته رفت باهاش و از اون به بعد بود که دقیقا دوتا پای خودش رو گذاشت دو ور فیش حقوقی ما و شروع کرد به…
شاید اگه اون شب میرفتم الان اینجا نبودم.الان تو بانکیم که خیلی از بانک شما عجیبتره آقای عبدلی.ماکه مدیر عامل شما رو ندیدیم(اصلا داشت؟)ولی شما مدیر عامل اینجارو دیدی حتما.قطعا شرک رو میشناسی.اون غول سبز رنگ زشت اما دوست داشتنی.نه نه نه اشتباه نشه.غولی که میخوام ازش صحبت کنم نه سبزه نه دوست داشتنی.فقط صفت زشت شرک رو یدک میکشه.این غول زشت منفور چهره ی عجیبی داره.اگه شرکت ما با فرستادن نیروهاش به کربلا زیر آتش و خمپاره تعدیل نیرو رو شروع کرده،این آقا با سفرهای استانی خودش و بازدید از شعب بانکش به قلع و قمع(اولین باره دارم این کلمه رو مینویسم) نیروهای مازاد پرداخته.
اگه اون شرکه پس حتما باید شاهزاده فیونایی هم در کار باشه.بله هست.یه روزکه از ناهار میومدیم ومنتظرآسانسور بودیم دیدم که که زمین داره زیر پاهامون میلرزه.یه جنب و جوشی هم تو نگهبانای بانک دیدیم.فکر کردیم که زلزله ای چیزی اومده.پرس و جو که کردیم بهمون گفتن حاج خانوم داره میاد.ناگهان سرمون رو بر گردوندیم و دیدیم بله،شاهزاده حاج خانوم فیونا پله هارو یکی یکی کانه سیندرلایی که داره از کالسکه پیاده میشه داره پایین میاد.هنوز آسانسورمون نرسیده بود هی خداخدا میکردیم که زودتر برسه و سوارش شیم امابی فایده بود.حاج خانوم رسید و سوار آسانسور اختصاصی شد و رفت بسمت طبقه ی 10و غول قصه ی ما.میپرسید چرا ما که اونجا واستاده بودیم هنوز منتظر آسانسور بودیم اما شاهزاده خانوم خیلی سریع رفت بسمت غولش؟خب برای اینکه تو این بانک 4تا آسانسور هست که 2تاش برای مدیرعامل و هیئت مدیره(سرجمع 10 نفر)و2تای دیگش برای باقی پرسنل(حول و حوش 500 نفر)هست.
میدونم بازم سوال دارین.اصلا چرا باید حاج خانوم بیاد تو بانک پیش شرک؟مشکلی خدایی نکرده دارن؟مشکل مالی؟مشکل زناشویی؟مشکل خیلی زناشویی؟…نه.قطعا نمیتونه اینا باشه.شما اگه سالی یه میلیارد درآمد داشته باشی مشکل مالی داری؟اگه اون عشقی که من تو چشای فیونا دیدم و داشته باشی مشکل زناشویی داری؟اگه اون غولی که من از نزدیک(؟؟؟!!!)دیدم و داشته باشی مشکل خیلی زناشویی داری؟
پس اینا نیست.نشستیم با بچه ها صحبت کردیم.دیدیم بانک الان تو بحرانه و تصمیم گیریها هم که همه ربط داره به…ربط داره به…ربط داره به….فکر کنم خارجیها بهش میگن بال.بله تصمیم گیریهای این بانک(والبته همه ی بانکها دیگه تا بانک مرکزی و اصلا کل اقتصادمون) ارتباط مستقیم داره با بالهای آقای مدیرعامل.شرک زشت اینجا.این شرک دوتا بال داره.بال چپ و بال راست(من حدس زدم.باید آمارشو از حاج خانوم بگیریم ولی احتمالا همینطوره دیگه فرازمینی که نیست که دیگه)گویا اون روزیه تصمیم سختی باید اتخاذ میشده که بالهای شرک به هم پیچیده بودن و ایشون اصطلاحا بال درد گرفته بودن.فیونا هم که به هر حال محرم اسرار و بالهای غول بوده خودشو رسونده تا ببینه چه کاری از دستش بر میاد.
بله.درست حدس زدین.یک تصمیم بالی دیگه گرفته میشه و قرار بر این میشه که نمای ساختمون رو قشنگ کنن.از اون روز تاالان کل نمای ساختمون رو داربست پوشونده تا شاید یه روز یکی بره روشو شروع به قشنگ کردن نمای ساختمون بکنه.یادش بخیر روزی که داربستها رو علم میکردن اواخر تابستون بود و الان اوایل زمستونه و تا حالا هیچ جنبنده ای رو این داربستها دیده نشده.وقتی پی قضیه رو گرفتیم دیدیم شرکت داربستی هم مال فرزند همین زوج خوشبخت و ظریفه.
هرروز صبح یه دعایی چیزی زیر لب میخونم و چشامو میبندم و به دو از زیر این لوله های آهنی ردمیشم.شما فکر میکنید این تصمیم گیری غولهای قصه ی ما از رو ی کدوم بال بوده؟از رو بال چپ بوده یا از روبال راست؟؟