بایگانیِ ژانویه 2011

فریب خورده یا چگونه یاد گرفتم عطای فوتبال وطنی را به لقایش ببخشم و به فرهنگ بارسلونا عشق بورزم

ژانویه 23, 2011

دیشب فرصت خوبی بود برای مقایسه.قیاس بین دو فرهنگ متفاوت.بلافاصله بعد از شکست مفتضحانه ی ایران،آتش بازی بارسلونا پخش شد.اما واقعا چطور میشه این همه فاصله رو توجیح کرد؟

1-افشین قطبی  بعد از سه برد پیاپی شروع کرد کری خوندن.آی گفت،آی گفت.از اینکه کره ایها باید از ما بترسن و ما مثل شیری که داره آب خوردن میخوره قهرمان جام میشیم…اما گواردیولا بعد از اینکه تیمش به رئال مورینیو 5تا گل زد،باز هم آینده نگری کرد.به همه هشدار داد که این پایان کار نیست.کری نخوند بلکه تمرکزش رو بیشترکرد.

پس:آقایون لطفا باد نکنید.از حرکات مبتذل دست بردارید.وظیفه ی خود را فراموش نکنید.

2-جواد نکونام 120 دقیقه بازی کرد.نصف توپها رو لو داد.اندازه ی دروازه بان تیم هم ندوید.هیچ گونه حرکت مفیدی هم انجام نداد اماتعویض نشد.شاید چون کاپیتانه،لژیونره و شاید چون احساس بزرگی میکنه و مربی هم از عواقب تعویض اون میترسه…اما در بارسلونا هرزمان مهره ای احساس کرده نقش تعیین کننده ای داره و اصطلاحا تیم رو اون می چرخونه وباید باشه،بلافاصله عذرش خواسته شده.نمونه ها فراوونه.رونالدینیو و اتوئو شاید بهترینها باشن.

پس:آقایون شاخ بازی قدغنه.اگر کسی شاخ شد باید شاخشوشکوند نه اینکه صیقلش بدیم تا آخر سر خودمون هم ازش بترسیم.

3-150 سکه ی طلا به هرنفر بابت قهرمانی.اما اشتباه نکنید.آقایون به همینم راضی نیستن.همه پاداش شخصی هم میخوان.فوتبالیستی دیگه تو این مملکت نمونده که بگه ما خانواده داریم.اگه نتونیم فوتبال بازی کنیم نون زن و بچمون رو از کجا بدیم.اصلا مگه ماچند سال میتونیم بازی کنیم؟پس هی به ما پول بدید.هی بیشتر،هی بیشتر.انگار نه انگار که اینجاتیم ملی یه کشوره نه تیم باشگاهیشون…اما تو بارسلونا هر وقت پول بشه هدف اصلیت باید بری.دنی آلوس نمونه ی دم دستیشه.گفته پول بیشتری میخوام اما بارسلونا زیربار نمیره پس دنی آلوس باید بره جای دیگه دلالی کنه.یا تو انگلیس یا تو رئال مادرید.

پس:آقایونش ما ورزشکارید مثلا نه دلال.یکبار فکر کنید ببینید اینهمه پولی که میگیرید نسبتی با کیفیتی که ارائه میدید داره یا نه.

4-فریدون زندی با کلی من بمیرموتو بمیری تو اوج دوران فوتبالش برگشت ایران تا به گفته ی خودش و مسئولین به کشورش کمک کنه.اما الان نیمکت نشین تو تیم ته جدولی لیگه.فریدون زندیها تو اینجا بیشمارن…اما هیچ فوتبالیستی نیست که از بارسلونا رفته باشه و تویه تیم دیگه تازه رو اومده باشه یا پیشرفت کرده باشه.

پس:آقایون چه جوریه که ما همه ی استعدادهامونو با دست خودمون نابود میکنیم؟اصلا کسی میدونه نقش مدیر و مدیریت اینجا چیه؟

5-بازیکن و مربی و مدیر(اصلا پستش مهم نیست)تو اینجا تا وقتی سر کار باشن که همه چیز بر وفق مرادشونه اما تا وقتی از جایگاهشون دور میشن شروع میکنن به زیرآب زدن جانشینان یا نفی کردن گذشته ها…اما تو بارسلونا قضیه یه جور دیگه ست.اواخر دهه ی 90 بودکه خوان گاسپارت رئیس باشگاه بود.بی برو برگرد از هر تیمی 3تا میخوردیم.تو رده ی 18 جدول بودیم.با سقوط فاصله ای نداشتیم.گاسپارت استعفا داد.اماازاون به بعد باز هم میاد نیو کمپ برای دیدن بازی بارسلونا و هیچکس هم بهش فحش خواهر مادر نمیده.

پس:آقایون خیر سرتون شما هموطن هستید.اگر راضی نمیشید،شما حداقل انسان که هستید(؟)گذشته هارو نفی نکنید.از تسویه حسابهای شخصی دست بردارید.

6-رئیس فدراسیون ایران بعد از این همه آبروریزی همش میخنده و تقصیررو به گردن مه و خورشدو فلک میندازه.مربیان هم همین کارومیکنن.هیچ کس پاسخگو نیست…اما گواردیولابعد از هربازی فقط به فکر رفع ضعفهای تیمشه.تازه بااین تفاوت که معمولا تیمش تو هربازی 5تا گل میزنه.

پس:آقایون دوران فرافکنی در همه جای دنیا گذشته.اگر عرضه ی انجام کاری رو ندارید نباید بر سر اون کار منابع رو تلف کنید.

7-فوتبالیست تحصیلکرده در تاریخ فوتبال حرفه ای ایران فقط علی داییه.بقیه همه دیپلم به پایینن واقعا.همه اینجا دلالن.هیچ کس فوتبال رو واسه فوتبال نمیخواد.همه فوتبال رو واسه پول میخوان(من هم عقیده دارم که هر قاعده ای استثنایی داره اما واقعا اینجا مصداقی ندارم واسش)…اما همیشه تو بارسلونا ستونهای تیم پرورش یافته ی مدرسه فوتبال خودش بوده.روح کاتالونیایی  همیشه جریان داشته.به این آمار دقت کنید:درتیم حال حاضر بارسلونا 11 بازیکن پرورش یافته در مدرسه فوتبال لاماسیا حضور دارن.

پس:آقایون فوتبال یک ورزش هست که تبدیل شده به یک هنر وصنعت.اما برای شما از یک بنگاه معاملات ملکی فراتر نرفته.

7-از اینکه کل بازی بزنید زیر توپ تا شاید شانسی بره تو گل چی نصیبتون شده جزافتضاح و شکست وآبروریزی؟…اما بارسلونا روکه نگاه میکنی انگار یه تابلوی نقاشی چشم نوازه.یه قطعه موسیقی شنیدنیه.یه نمایش بزرگ و دیدنیه.

پس:آقایون شما اصلا این کاره نیستسد.از اینکه باز هم فریب خوردم وبرای شما وقت گذاشتم از خودم بیزارم.

ساده لوح نباشید.ما خوره ی فوتبال نیستیم.تشنه ی فرهنگیم…

فصلِ سردِ خواهشِ من

ژانویه 9, 2011

سرده.برف شدیدمیاد.هیچی گرمم نمیکنه.برخلاف اکثریت،سفیدی برف بیشتر ازاینکه جذاب باشه برام آزاردهنده ست.دلم با دلش یکی نمیشه.همش منو میبره به گذشته ها.سرماش تا مغز استخونم میره.اولین برف سال اومده و خیلی سنگینه.کاش آخرینش باشه و سهم ما هم یه برف بازی ساده که اگه توش گرمای عشق نبود بهم نمی چسبید.مردمی توخیابونها بودن امروز که هرروز بودن اما امروز خسته تر بودن.دلشکسته تربودن.سواره ها هم همچنان سواره بودن اما گستاخترمیروندن.شاید میخواستن برتریشون به پیاده هارو به رخ بکشن.دلم از اینکه بین پیاده ها بودم شاید آزرده بود اما قطعا از اینکه گستاخ نبود ومتظاهر گرم بود و با طراوت.

این سرما میگذره اما بعید بدونم دلم با این فصل صاف شه…

سپاس خدای را…

ژانویه 8, 2011

امروز پس از بیش از 4 ماه تلاش شبانه روزی و بی وقفه و بی شائبه و بی طائبه و بی صاعقه و بی عاطفه و بی هر چیز دیگه ای،سرانجام داربستهای دوست داشتنی دم در برچیده شدند و البته بخشی از آنها به محوطه ی داخلی ساختمان انتقال یافته و در آنجا تعبیه شدند.بسبب اقدام به زیباسازی اندرونی.

اعتراف میکنم امروز بسختی توانستم ساختمان همیشگی را پیدا کنم چرا که مدتها بود نمای اصلی بنا را ندیده بودم. اقداماتی که بایستی از امروز انجام گیرد عبارتند از:

1-ترمیم اسفالتهای خیابان که هر کدام تبدیل به چاله ای شده اند در این مدت.یا در صورت صلاحدید بزرگواران تبدیل این گودالها به مکانهای پرورش ماهی و میگو جهت استفاده در غذاخوری.

2-تعویض کاشیهای شکسته و ترک خورده ی ورودی ساختمان.

3-تست نورپردازی انجام گرفته برروی بنا که هرچه سعی نمودم تشخیص دهم که چه تفاوتی را ایجاد نموده اند متوجه نشدم.گویا در روز با چشم غیرمسلح نمیتوان مرتکب این عمل شد.

 4-تشکر ویژه از داربستی محترم که با رشادت و از جان گذشتگی پروژه ای به این سنگینی را به انجام رساند تنها باصرف مقدار کمی انرژی و حدود یک هفته،روزِ کاری.

 5-سپاس از بانیان این امر که با مدیریت مثال زدنی و بلندپروازی های نایاب و همچنین باطراحی دقیق و باظرافت،پروژه ای بدین اهمیت و قدرت و جسارت را به عاقبتی خوش ختم به خیر نمودند.

 مطمئنا بر عزیزان مستقر در این ساختمان زیباو خوش ساخت که اگر چاهش را خالی نمایند و بامش را ایزو گام واحتمال سقوط آسانسورش را مقداری تقلیل دهند و اتاقهایش را از حالت آکواریوم خارج نمایند،دیگر مشکلی باقی نمیماند،واجب است که با دقت و حوصله و دلسوزیهای خود درحفظ این یادگار ارزشمند کوشا باشند.

 در پایان جسارت کرده و مجددا تذکر خود مبنی بر تست نور بنا را تکرار مینمایم.باشد که روشن شود.

تجربه ی شخصی

ژانویه 5, 2011

یکی از رفقای دلسوز گفتش که اینجوری ننویس.مشکل ساز میشه برات.گفتم پس چی بنویسم؟گفت از تجربیات شخصیت بنویس.دیدم آخه حرکت خیلی قشنگی شاید نباشه که هی از تجربیاتم بگم و این حس بهم دست بده که خیلی تجربه اندوزی کردم در حالیکه هنوز اول راهم.خودم باهاش مشکل دارم.اما دیشب یه سری چیزها دیدم و شنیدم که شد تجربه ی شخصی و دلم میخواد اینجا ثبتش کنم.

روزی روزگاری مدیری داشتم.خیلی دوستش داشتم و دارم.چون خیلی چیز ازش یاد گرفتم و من اصولا دوست دارم آدمهایی که چیزی به من یاد میدن رو خیلی دوست داشته باشم و همیشه به چشم یه آموزگار بهشون نگاه کنم.که البته تعداد این آدمها از انگشتان یک دست فراتر نمیره برای من.به هر حال مدیر من خیلی هوای مارو داشت جوری که فکر میکردی عین برادرته.و اینجا بیشتر یه خصوصیت برادرانه منظورمه.اینکه یه برادر همیشه باید پشتت باشه.وحتی  برای دفاع از تو در برابر جبهه ای که جبهه ی حق نیست(باطل هم نیست) واقعیت رو به نفع تو تغییر بده.

اما این طرز رفتار و این توقع بیجا بود.اون خصوصیت برادرانه تو آخرین لحظه تغییر ماهیت میداد و علیه برادرت به کار گرفته میشد.و اینطور بود که تک تک دانش آموزان اون مدیر امروز وقتی ازش تعریف هم میخوان بکنن یه اما یی آخرش میذارن که حاکی از دلخوری عمیقشون از دست برادرشونه.و یکی هم در عین نامردی پارو از این فراتر میذاره و به برادر مدیرش میگه من تو رو نمیبخشم و اون دنیا جوابگویی!!!عجب…دنیای کثیفیه.دنیای آدم زمینیاست.هم مدیر آدم زمینی بود هم اون دانش آموزش که اول از همه چشم رو گذشته ها بست و دوم اینکه فکر کرد روزی اون دست مدیر و مدیرانش و کلا بنده های خداست.

دیشب به خودم قول دادم اگه روزی مدیر کسی شدم(همزمان دعا کردم که هرگز این اتفاق نیفته)جلوی روش و پشت سرش یه جور باشم.اگه باهاش حال نکردم سعی کنم بهش القا نکنم که برادرمه.اگه باهاش حال کردم اما اون خصوصیت برادری رو در حقش بجا بیارم.همینطور هیچ وقت احساس نکنم که مسیر زندگیم در دست نیروی بالادستیمه.تا الان داشتم این ایمان رو و از حالا به بعد هم محکتر بهش اعتقاد دارم که افسار من دست یه نیروی لایتناهی تو اون بالاهاست که اگه نیتم پاک و قوی باشه قدرت انجام هر کاری بهم میده.

روزی روزگاری دوستی داشتم که الان مدیرمه.الان که مدیرمه بیشتر با هم دوستیم.برخلاف اون یکی حرف وعملش یکیه.عین شیر پشتمه.با اینکه همه ی ضعفهامو میشناسه تا حالا نه به روی خودم آورده نه جایی بازگوشون کرده و نه علیه من ازش استفاده کرده.نصف کارهای من رو هم خودش انجام میده وتازه غرهم نمیزنه.موندم که این چه جور مدیریه؟و اصلا این نوع مدیریت خوبه یا نه؟اون یکی روکه سبکشو نپسندیدم اما این یکی هم بنظرم مدیریت نیست.یه چیزی فراتر از اونه.انسانیته…و چه عجیب که تو دنیای آدم زمینیا هنوز چنین انسانهایی پیدا میشن.


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.