تجربه ی شخصی

یکی از رفقای دلسوز گفتش که اینجوری ننویس.مشکل ساز میشه برات.گفتم پس چی بنویسم؟گفت از تجربیات شخصیت بنویس.دیدم آخه حرکت خیلی قشنگی شاید نباشه که هی از تجربیاتم بگم و این حس بهم دست بده که خیلی تجربه اندوزی کردم در حالیکه هنوز اول راهم.خودم باهاش مشکل دارم.اما دیشب یه سری چیزها دیدم و شنیدم که شد تجربه ی شخصی و دلم میخواد اینجا ثبتش کنم.

روزی روزگاری مدیری داشتم.خیلی دوستش داشتم و دارم.چون خیلی چیز ازش یاد گرفتم و من اصولا دوست دارم آدمهایی که چیزی به من یاد میدن رو خیلی دوست داشته باشم و همیشه به چشم یه آموزگار بهشون نگاه کنم.که البته تعداد این آدمها از انگشتان یک دست فراتر نمیره برای من.به هر حال مدیر من خیلی هوای مارو داشت جوری که فکر میکردی عین برادرته.و اینجا بیشتر یه خصوصیت برادرانه منظورمه.اینکه یه برادر همیشه باید پشتت باشه.وحتی  برای دفاع از تو در برابر جبهه ای که جبهه ی حق نیست(باطل هم نیست) واقعیت رو به نفع تو تغییر بده.

اما این طرز رفتار و این توقع بیجا بود.اون خصوصیت برادرانه تو آخرین لحظه تغییر ماهیت میداد و علیه برادرت به کار گرفته میشد.و اینطور بود که تک تک دانش آموزان اون مدیر امروز وقتی ازش تعریف هم میخوان بکنن یه اما یی آخرش میذارن که حاکی از دلخوری عمیقشون از دست برادرشونه.و یکی هم در عین نامردی پارو از این فراتر میذاره و به برادر مدیرش میگه من تو رو نمیبخشم و اون دنیا جوابگویی!!!عجب…دنیای کثیفیه.دنیای آدم زمینیاست.هم مدیر آدم زمینی بود هم اون دانش آموزش که اول از همه چشم رو گذشته ها بست و دوم اینکه فکر کرد روزی اون دست مدیر و مدیرانش و کلا بنده های خداست.

دیشب به خودم قول دادم اگه روزی مدیر کسی شدم(همزمان دعا کردم که هرگز این اتفاق نیفته)جلوی روش و پشت سرش یه جور باشم.اگه باهاش حال نکردم سعی کنم بهش القا نکنم که برادرمه.اگه باهاش حال کردم اما اون خصوصیت برادری رو در حقش بجا بیارم.همینطور هیچ وقت احساس نکنم که مسیر زندگیم در دست نیروی بالادستیمه.تا الان داشتم این ایمان رو و از حالا به بعد هم محکتر بهش اعتقاد دارم که افسار من دست یه نیروی لایتناهی تو اون بالاهاست که اگه نیتم پاک و قوی باشه قدرت انجام هر کاری بهم میده.

روزی روزگاری دوستی داشتم که الان مدیرمه.الان که مدیرمه بیشتر با هم دوستیم.برخلاف اون یکی حرف وعملش یکیه.عین شیر پشتمه.با اینکه همه ی ضعفهامو میشناسه تا حالا نه به روی خودم آورده نه جایی بازگوشون کرده و نه علیه من ازش استفاده کرده.نصف کارهای من رو هم خودش انجام میده وتازه غرهم نمیزنه.موندم که این چه جور مدیریه؟و اصلا این نوع مدیریت خوبه یا نه؟اون یکی روکه سبکشو نپسندیدم اما این یکی هم بنظرم مدیریت نیست.یه چیزی فراتر از اونه.انسانیته…و چه عجیب که تو دنیای آدم زمینیا هنوز چنین انسانهایی پیدا میشن.

یک پاسخ به “تجربه ی شخصی”

  1. شیدا می‌گوید:

    توی هر اتفاقی بالاخره یه چیزایی برای یادگرفتن پیدا میشه…
    خوشحالم که بهشون فکر میکنی و به همچین نتایج خوبی میرسی :)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.