سرده.برف شدیدمیاد.هیچی گرمم نمیکنه.برخلاف اکثریت،سفیدی برف بیشتر ازاینکه جذاب باشه برام آزاردهنده ست.دلم با دلش یکی نمیشه.همش منو میبره به گذشته ها.سرماش تا مغز استخونم میره.اولین برف سال اومده و خیلی سنگینه.کاش آخرینش باشه و سهم ما هم یه برف بازی ساده که اگه توش گرمای عشق نبود بهم نمی چسبید.مردمی توخیابونها بودن امروز که هرروز بودن اما امروز خسته تر بودن.دلشکسته تربودن.سواره ها هم همچنان سواره بودن اما گستاخترمیروندن.شاید میخواستن برتریشون به پیاده هارو به رخ بکشن.دلم از اینکه بین پیاده ها بودم شاید آزرده بود اما قطعا از اینکه گستاخ نبود ومتظاهر گرم بود و با طراوت.
این سرما میگذره اما بعید بدونم دلم با این فصل صاف شه…
ژانویه 9, 2011 در 2:07 ب.ظ. |
:*
…
ژانویه 13, 2011 در 11:23 ب.ظ. |
چرا؟؟؟؟؟
یه جایی باید گذشته رو رها کرد بالاخره
ژانویه 18, 2011 در 11:22 ب.ظ. |
اتفاقن چند روز پیش یکی نوشته بود: «دقت کردین وقتی برف میاد همه مهربون تر میشن؟»
من با این یکی موافقترم، اینکه همه چه جورین هم بیشتر مربوطه به اینکه تو چه جوری هستی.
بیخیال این حرفا برو این رو ببین:
http://1pezeshk.com/archives/2011/01/%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B2.html
من نخوندم راستش، آخه خیلی طولانی بود ولی فکر کنم تو دوست داشته باشی:)
ژانویه 18, 2011 در 11:24 ب.ظ. |
البته اون اینکه = اینه که میباشد:p