بایگانیِ اوت 2011

نصایح ونه گات

اوت 29, 2011

می خواستم یه چیزی بنویسم اما ترجیح دادم حرفهای یه بنده خدایی تو مراسمفارغ التحصیلیش رو اینجا بذارم. اون جاهاییش رو که خیلی دوست داشم رو متمایزش کردم.شاید منم همینارو می نوشتم:

سخنراني «ونه گات» مراسم فارغ التحصيلي دانشگاه MIT

خانمها، آقايان فارغ التحصيل ،لطفا كرم ضد آفتاب بماليد! اگر ميخواستم براي آينده ي شما فقط يك نصيحت بكنم، راه ماليدن كرم ضد آفتاب را توصيه ميكردم. خواص مفيد آثار مفيد و دراز مدت كرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالي كه ساير نصايح من هيچ پايه و اساس قابل اعتمادي جز تجربه هاي پر پيچ و خم شخص بنده ندارند. اينك اين نصايح را خدمتتان عرض ميكنم.

«قدر نيرو و زيبايي جوانيتان را بدانيد، ولي اگر هم ندانستيد، مهم نیست! روزي قدر نيرو و زيبايي جواني تان را خواهيد دانست كه طراوت آن رو به افول گذارد. » اما باور كنيد تا بيست سال ديگر، به عكسهاي جواني خودتان نگاه خواهيد كرد و به ياد مي آوريد چه امكاناتي در اختيارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده ايد. آن طور كه تصور مي كرديد چاق نبوديد. همه چيز در بهترين شرايطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشيد.

«نگران آينده نباشيد.اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید، فقط اين را بدانيد كه نگراني همان اندازه مؤثر است كه جويدن آدامس بادكنكي در حل يك مساله ي جبر.» مشكلات اساسي زندگي شما بي ترديد چيزهايي خواهند بود كه هرگز به مخيله ي نگرانتان هم خطور نكرده اند، از همان نوعي كه يك روز سه شنبه ي عاطل و باطل ناگهان احساس بد پيدا مي كنيد و نسبت به همه چيز بدبين ميشويد!

«با دل ديگران بي رحم نباشيد و با كساني كه با دل شما بي رحم بوده اند، سر نكنيد. نخ دندان بكار ببريد. عمرتان را با حسادت تلف نكنيد. گاهي شما جلو هستيد و گاهي عقب. مسابقه طولاني است و ، سر انجام، خودتان هستيد كه با خودتان مسابقه ميدهيد.» ناسزا ها را فراموش كنيد. اگر موفق به انجام اين كار شديد راهش را به من هم نشان بدهيد.

» نامه هاي عاشقانه ي قديمي را حفظ كنيد. صورت حسابهاي بانكي و قبضها و … را دور بياندازيد. اگر نمي دانيد مي خواهيد با زندگيتان چه بكنيد، احساس گناه نكنيد.» جالبترين افرادي را كه در زندگي ام شناخته ام در 22 سالگي نمي دانستند مي خواهند با زندگيشان چه كنند. برخي از جالبترين چهل ساله هايي هم كه مي شناسم هنوز نميدانند.

» تا ميتوانيد كلسيم بخوريد. با زانوهايتان مهربان باشيد. وقتي قدرت زانوهاي خود را از دست داديد كمبودشان را به شدت حس خواهيد كرد.» ممكن است ازدواج كنيد، ممكن است نكنيد. ممكن است صاحب فرزند شويد، ممكن است نشويد. ممكن است در چهل سالگي طلاق بگيريد، احتمال هم دارد كه در هشتاد و پنجمين سالگرد ازدواجتان رقصكي هم بكنيد. هرچه مي كنيد، نه زياد به خودتان بگيريد، نه زياد خودتان را سرزنش كنيد. انتخابهاي شما بر پايه ي 50 درصد بوده، همانطور كه مال همه بوده..

دستورالعملهايي كه به دستتان ميرسد را تا ته بخوانيد، حتا اگر از آنها پيروي نمي كنيد. «از خواندن مجلات زيبايي پرهيز كنيد. تنها خاصيت آنها اين است كه بشما بقبولانند كه زشتيد .»

در شناخت پدر و مادر خود بكوشيد. هيچ كس نمي داند كه آنان را كي براي هميشه از دست خواهيد داد. با خواهران و برادران خود مهربان باشيد. آنها بهترين رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوي تنها كساني هستند كه بيش از هر كس ديگر در آينده به شما خواهند رسيد.

«به ياد داشته باشيد كه دوستان مي آيند و مي روند، ولي آن تك و توك دوستان جان جاني كه با شما مي مانند را حفظ كنيد. براي پل زدن ميان اختلافهاي جغرافيايي و روشهاي زندگي سخت بكوشيد، زيرا هرچه بيشتر از عمر شما بگذرد، بيشتر پي مي بريد كه به افرادي كه در جواني مي شناختيد محتاجيد.»

سفر كنيد برخي حقايق لاينفك را بپذيريد: قيمتها صعود مي كنند، سياستمداران كلك ميزنند، شما هم پير ميشويد. و آنگاه كه شديد، در تخيلتان به ياد مي آوريد كه وقتي جوان بوديد قيمتها مناسب بودند، سياستمداران شريف بودند، و بچه ها به بزرگترهايشان احترام ميگذاشتند. به بزرگترها احترام بگذاريد.

«توقع نداشته باشيد كه كس ديگري نان آور شما باشد. ممكن است حساب پس اندازي داشته باشيد. شايد هم همسر متمولي نصيبتان شده باشد. ولي هيچگاه نمي توانيد پيش بيني كنيد كه كدام خالي ميشود يا بشما جاخالي مي دهد. «

خيلي با موهايتان ور نرويد وگرنه وقتي چهل سالتان بشود، شبيه موهاي هشتاد ساله ها ميشود. دقت كنيد كه نصايح چه كسي را مي پذيريد، اما با كساني كه آنها را صادر مي كنند بردبار و صبور باشيد. نصيحت ، گونه ي ديگر غم غربت است. ارائه ي آن روشي براي بازيافت گذشته از ميان تل زباله ها، گردگيري آن و ماله كشيدن بر روي زشتي ها و كاستي هايشان و مصرف دوباره ي آن به قيمتي بالاتر از آنچه ارزش دارد، است. اما اگر به اين مسايل بي توجه هستيد لااقل حرفم درمورد كرم ضد آفتاب بپذيريد. 1997

نامه ای به فرزند

اوت 23, 2011

سلام

نمی دونم چی باید صدات کنم.پسرم؟ دخترم؟ واسه من واقعا فرق زیادی نداره فقط دوست دارم سالم باشی البته اگر روزی بودی.مادرت دختر بیشتر دوست داره اما من پسر رو ترجیح می دم بخاطر مسائل فرامتنیش.بارها به مادرت گفتم تو مملکت ما وضع پسرها از دخترها بهتره اما اون فقط به خود متن کار داره.

بهرحال بر سربودن تو کلا بحث زیاده حالا به دختر پسر بودنت اصلا کاری ندارم.واقعا آرزومه اگر روزی پا به این دنیا گذاشتی سالم باشی و از این بچه تپل مپل ها باشی که در طول زمان به تناسب اندام برسی و همیشه ورزش و هنر رو در زندگی لحاظ کنی.و امیدوارم همه چیزت به مادرت بره(بخصوص دستگاه گوارشیت که اگر خدای ناکرده به من بره کارت تمومه)فقط تا الان سر مژه هات به توافق کامل رسیدیم که اگر به من بره خیلی بهتره.اینقدر مژه های بابات بلند و خوبه که گاهی اوقات میره تو چشمش!

سالم جان! اجازه بده بدون رودربایستی بهت بگم که اصلا دلم نمی خواد به این دنیا دعوتت کنم.از بد بودن این دنیا و هزار تا نکته ی منفی و تیره ی زندگی آدمها که بگذریم به دلیل اصلی میرسیم.

راستشو بخوای تصور اینکه روزی قراره  تو جای من رو تو دل مادرت بگیری دیوانم میکنه. قبول.عشق مادری جای خودش روداره و قرار نیست کسی جای کسی روبگیره.اما عزیز دلم تو که تو این دنیا نیستی.نمی دونی مادرها چجوری بچه هاشون رو دوست دارن و بعد از مدتی پدرها به حاشیه میرن و این رابطه ی مادر فرزندیه که قلب مادرت رو تسخیر میکنه.

جان بابا اصلادلم نمیخواد سر این قضیه کوتاه بیام.مادرت کاملاسهم منه وتو غلط میکنی که اونو از من بگیری.تخم مرغ که نیست که باهم قسمتش کنیم.من کامل می خوامش.

سالمم شاید هیچ وقت مادرت رو نبینی.یا بهتره بگم شاید مادرت هیچ وقت تورو نبینه اما اینو بدون که اگر به دنیا بیای جنگ تمام عیاری بین من و تو شکل میگیره.مادرت یه فرشته ی کامله و با بودن تو  هر کدوم از ما اون رو برای خودمون می خوایم…نه،نگو اینجوری نیست.تو که هنوز ندیدیش.پس زِر مفت نزن! برای داشتن مادرت خیلی زحمت کشیدم.قول دادیم که تا ابد با هم باشیم و از عشقمون مراقبت کنیم.و تو نمی دونی که مراقبت از عشق تو این دنیا چقدر کار سختیه.باور کن دیگه وقت و توانی برای مواظبت از تو باقی نمی مونه.

نمی خوام آرامش خواب شب روبه من ومادرت حروم کنی.نمی خوام صبح خسته و کوفته برم سر کار چون شب قبلش نذاشتی بخوابم.الان هزینه ی هر بار کارخرابیت 200تومنه که اگه روزی 5 بار این عملیات رو انجام بدی میشه هزار تومن.هزینه های دیگت که بماند.من همینجوریش شاید نتونم زندگی دلخواه مادرت رو براش فراهم کنم ولی از تو اجازه می خوام که بهم این فرصت رو بدی تا تلاشم رو بکنم.الان دیگه این تنها آرزوی زندگیمه.هرچند مادرت هم آرزوهاش رو مهار میکنه وقتی امکانات من رو میبینه اما با بودن تو شاید مجبور بشیم رو آرزوهامون کاملا سرپوش بذاریم.

ببین اکثر ما ها(یعنی آدمهایی که از آب وگل تقریبا در اومدن)الان از دست پدر مادرهاشون شاکی و طلبکارن که چرا به دنیا آوردنشون (تازه یه سری که عقیده دارن اصلا این قضیه از سر هوی و هوس بوده) حالااگه تو فردا با پر رویی بیای به من بگی این چه دنیایی بود که راضی شدی منم بیام توش باید بهم حق بدی که بزنم تو گوشت چون اصلا دوست ندارم یکی باهام طلبکارانه حرف بزنه(البته جز مادرت)

اگر روزی این نامه رو خوندی سعی کن به تناقض نرسی.اینکه پدرت این نامه رو به امید نبودن تو نوشت اما الان تو داری میخونیش به این معنی نیست که تو به اشتباه به این زندگی دعوت شدی بلکه به این خاطر هست که پدرت عقیده داره که شرایط و نظرات آدمی عوض میشه.امروز که این سطور رو نوشتم نظرم این بود.تا بعد…

قربانت، بابامازی

شب جمعه

اوت 21, 2011

چند وقت پیش بطور روتین، سه شنبه رفته بودیم فوتبال با دوستان.بعد از اینکه بازی اول رو بردیم،وسط بازی دوم دیدم یکی از بچه ها که پستش مهاجم بود وما هم خیلی روش حساب میکردیم دوتا دستش رو گرفته به زانوهاش و هن و هن میکنه و تا سقط شدن فاصله ی چندانی نداره.خلاصه اون بازی رو باختیم و اومدیم بیرون تا دوباره نوبتمون بشه.تو همین فاصله از دوستمون جویای حالش شدیم که متوجه شدیم بله!آقا دیشب رفته شب جمعه.البته دیشب شب سه شنبه بود اما دوستمون اشاره کرد که من جوونم و بدنم نیاز داره که در هفته چند بار برم شب جمعه.هرچی بهش گفتیم که آخه دوست عزیز هر کاری وقتی داره و اگر خارج از وقت خودش بهش برسی ضرر می کنی به گوشش نرفت که نرفت.هی اصرار که من جوونم و یه شب جمعه در هفته کمه واسم.حداقل دوتا رو می خوام.
شروع کردیم با بچه ها دنبال پیدا کردن یه راه حل واسه دوستمون که حداقل به برنامه ی فوتبال خودمون آسیبی نرسه.
طبیعتا یکی از شب جمعه هاشو باید همون شب جمعه برگزار کنه چون شب جمعه ست و فرداش تعطیله و می تونه استراحت کنه و چون ما هم نمی بینیمش ضرری واسه ما نداره.اما اون یکی شب جمعه شو کی بذاره؟
جمعه: نمیشه که شب جمعه بری شب جمعه بعد بخوای جمعه هم بری شب جمعه.هم از شب قبل خسته ای هم شاید دلت نخواد اونجوری که دیشب می خواست، هم فردا شنبه ست و می خوای بری سر کار و اول هفته هم اگه با اون حال و روز بری سر کاراصلا هفته خراب میشه.
شنبه:منطق میگه شنبه نمیشه رفت شب جمعه.به چند دلیل.یکی اینکه چون روز کاری شلوغی داشتی(اصولا تو مملکت ما فقط شنبه ها ممکنه روز کاری شلوغی داشته باشی اونم بخاطر اینکه از سه شنبه ی پیش فکر شب جمعه ی اون هفته بودی و همه کارها رو عقب انداختی و پیچوندی حالا شنبه باد کرده رو دستت).دوم اینکه چون ممکنه جمعه رفته باشی گردش یا کار خونه کرده باشی وخستگیش هنوز تو تنت مونده.سوما چون ممکنه هنوز از رخوت شب جمعه ی قبلی در نیومده باشی(که البته بستگی به شب جمعش داره)چهارم اینکه هنوز اول هفته ای.اگر بخوای همه ی انرژیتو مصرف کنی باقی هفته رو می خوای چی کار کنی؟
یکشنبه:اگه یکشنبه بری شب جمعه فردا دوشنبه ست.بعدش سه شنبه چجوری میخوای بیای فوتبال؟
دوشنبه:اصلا حرفشو نزن.سه شنبه صبح باید زود از خواب بیدار شی و بری سر کار غروبش هم با ما بیای فوتبال.ما که مترسک تو زمین نمی خوایم.بازیکن لازم داریم.پس دوشنبه شب اصلا وقت خوبی برای رفتن به شب جمعه نیست.
سه شنبه:بعد از فوتبال با اون تن خسته و عرق کرده اصلا نا داری بری شب جمعه؟آخه اون بنده خدا چه گناهی کرده که باید بدن کثیف تو رو تحمل کنه؟به فرض رفتی دوش هم گرفتی،اگه وسط شب جمعه خوابت ببره از زور خستگی آبروی خودت نمیره؟پس بعد از فوتبال برو خونه و قشنگ استراحت کن تا فردا.
چهار شنبه:تو یک آدم تحصیل کرده ای….یا حداقل ما فرض رو بر این میذاریم! اگر چارشنبه شب بری شب جمعه اونوقت شب جمعه هم می خوای بری شب جمعه؟بعد اون شب جمعه اصلیه که واقعا شب جمعه ست اصلا حال میده؟؟؟نه! چون دیشبش هم رفتی شب جمعه.
بعد از کلی بحث به این نتیجه رسیدیم که فقط همون پنجشنبه میمونه واسه رفتن به شب جمعه.اما این نتیجه ای بود که ما با بچه های تیم بهش رسیدیم.متاسفانه دوستمون اصلا زیر بار نمیرفت و میگفت این انرژی هسته ای حق مسلم منه.برای اینکه خیالمون هم راحت شه که حاضر نیست از حق مسلم خودش دست بکشه ناگهان کشید پایین! البته شرت ورزشیشو به منظور تعویض لباسهاش.که البته تنها هدفش این نبود.اون شرت غیر ورزشیشو به ما نشون داد که روش عکس یک عقرب بود و منظره ی بسیار وحشتناکی برای یک شرت بود.دوستمون اشاره کرد که این وسیله ابزاری برای شروع جنگ روانی در شب جمعه ست .بعد از اینکه چند تا از هم تیمی ها که از دیدن این صحنه ی رعب آور آمیخته به چندش به هوش اومدن به این نتیجه رسیدیم که بهتره ما دنبال یه جایگزین برای دوستمون تو تیم باشیم بجای اینکه فکر حذف شب جمعه های این بنده خدا باشیم.


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.