آلزایمر یه فیلم جدید اکران شده ست.4تا شخصیت اصلی داره که یکیشون قسم خورده حرف نزنه تا اینکه فیلمنامه نویس یکی دو جا کم میاره و طرف دو سه تا جمله میگه.اون یکی دائم با ماشین بنز مدل قدیمیش ویراژ میده و هی از خونه میره پاسگاه و از اونجا میره کارگاه.اون دوتای دیگه هم کلا دوونه هستن.آلزایمر یکی از نامزدهای اصلی ارسال به اسکاره و تقریبا محبوب منتقدین.
شیش وبش هم یه فیلم تازه اکران شده ست.احتیاجی به دیدنش نداشتم تا بتونم راجبش چیزی بنویسم.به هر حال چند دقیقه ای از پسرتهرونی و دو خواهر رو دیدم و مطمئنا این هم زیاد از اونا بهتر نیست.اما همین فیلم یکی از امیدهای اصلی فروشه چون گلزار ستاره ی سینماست.
میشه اسم دونه دونه فیلمهای امسال روردیف کرد و همینجوری در موردشون نوشت اما حوصلشو ندارم.میخواستم از این مثالها به یه چیز بزرگی برسم.
چند وقت پیش یه محصول هالیوودی دیدم که با اینکه خیلی اصطلاحا هالیوودی بود اما اصلا آزار دهنده و احمقانه نبود.کد مبنا موضوع پیچیده و جذابی داشت که زیاد هم جلوه های ویژه ی خفنی نداشت.چیزی که داشت فکر بود و خلاقیت.یه داستان جدید با ایده های نو و پرداخت جذاب و روان.آخر فیلم هم انرژی مثبت زیادی می گرفتی و هم باخودت فکر میکردی تو دنیایی زندگی میکنی که توش آدمهایی هستن که دارن فکر میکنن.سعی میکنن چیزهای جدیدی خلق کنن.تلاش دارن مبتکر باشن.
انگار مشکل اصلی ما همینه.با چسب چسبیدیم به جایی که هستیم.نه جسارت انعطاف داریم نه حوصله ی یافتن مسیر جدید.تلاش میکنیم که رئیس بشیم چون میدونیم وقتی اومدی به دایره ی روسا دیگه ازش بیرون نمیری فوقش جابجا میشیم.فقط فکر تقلید از دیگرانیم.فیلمها و سریالها اکثرا بازسازیه خارجیها هستن.حتی بفرمایید شام رو هم خودمون نتونستیم تولید کنیم.بازسازیش کردیم.
اوکی اوکی.خب خب.بوس بوس.غر زدن ممنوع.نرود میخ آهنی در سنگ.چهاردیواری اختیاری.خودکرده راتدبیر نیست.بنی آدم اعضای یکدیگرند.من میخواستم از خودم شروع کنم.همش نشستیم بیرون گود و انتقاد میکنیم.با اجازه ی خودم میخوام برم تو گود.جهت ایجاد خلاقیت بیشتر تو زندگیم یه سری حرکتها زدم.
گوز دهنی یاد گرفتم.البته نه خیلی خوب.
تو مراسم نامزدی فامیل همسر آیندم با پررویی شرکت میکنم و تازه میخوام سعی کنم از سری بعدی بیشتر بهم خوش بگذره.
می خوام تو این بی پولی و شرایط بد اقتصادی تنیس رو ادامه بدم البته بعد از اینکه شروعش کردم.
با اعتماد به نفس بالا میخوام به خودم و دیگران ثابت کنم کیفیت کاره که مهمه نه کمیتش به همین خاطر چند وقتیه زودتر از ساعت 9 نمیام سر کار!
میخوام رقصمو خوب کنم.
میخوام عشق رو تبدیل به یه چیز واقعی کنم تا هر وقت جلوی هر کی صحبتشومیکنم عین بز بهم نگاه نکنه و تو دلش نگه بابا اینم که اسکله.
میخوام تعداد دست به آب رفتنم در هر روز رو کم کنم.
اینا آرزوهای بزرگی نیستن اما دوتا خوبی دارن.شدنی هستن و خلاقانه.اینکه عشق رو از یه چیز انتزاعی به یه چیز واقعی و مادی تبدیل کنی خلاقانه نیست؟خداییش.اما شدنی بودنش دیگه دست منه.
نمیخوام پیگیری اینا یادم بره.بخاطر همین بصورت روتین یه گزارشکار به خودم میدم. مثلا امروز از صبح تا حالا که ساعت شده 12 مستراح نرفتم (تبصره:جیش اول صبح حساب نیست!) اما الان دیگه داره طاقتم تموم میشه.پس تا برنامه ی بعدجیش جیش بوس بوس.
سپتامبر 19, 2011 در 5:59 ق.ظ. |
اولن که دلم برات تنگ شده. دومن هر چقدر هم که عاشق بشی بی معرفت ترین رفیق دنیایی که بالاخره این بی معرفتی به عشق هم سرایت می کنه. سومن تا دیر نشده می تونی با مدرک لیسانست برای جاب افر کانادا اقدام کنی که تنها شانس بچه های مالی خونده اس.
خود دانی بی معرفت
سپتامبر 22, 2011 در 1:08 ب.ظ. |
اولن که منم خداییش خیلی دلم تنگه.یعنی نه اینکه مثلا غصه بخورما اما انگار یه خلا تو زندگیم به وجود اومده.به مقداد که اینو گفتم یه جوری نگام کرد که…بماند
دومن که تو که می دونی من از فضای مجازی متنفرم.باور کن بارها اومدم میل بزنم بهت اما از هرچی کامپیوتره متنفر شدم.دورادور جویای حالت هستم.
سومن که هنوز تصمیم گیری نکردم راجب این قضیه.خیلی پیچیده ست خداییش.
چهارمن.قبول بی معرفتم اما دوست دارم